تبليغاتX
دین و جامعه شناسی

دین و جامعه شناسی

پایان نامه

آيا دوباره هم جامعه شناسي خواهم خواند؟

امروز با هانيه و سميه در مورد جامعه شناسي و خودمان صحبت کرديم. مي خواستيم بدانيم اگر باز هم مي توانستيم انتخاب کنيم و مجدداً وارد دانشگاه بشيم باز هم جامعه شناسي را براي تحصيل انتخاب مي کرديم. راستش ما از آن دسته از آدم هايي نبوديم که از سر ناچاري انتخاب رشته کرده باشيم. هرچند انتخاب اين رشته براي هر کدا م از ما با دلايل متفاوتي اتفاق افتاده بود و هيچکدام درک درستي از اين رشته نداشتيم. اما به هر حال از آن دسته از آدم هايي هم نبوديم که به خاطر سازو کار هاي کامپيوتري انتخاب رشته سر از اين دانشکده در آورده باشيم. حتي مي تونم بگم که بعضاً با مساله هاي جدي اي وارد اين رشته شده بوديم. اما حالا چي؟
آدم هايي افسرده که گهگاهي زير درخت هاي دانشکده با هم حرف مي زنيم و تنها چيزي که ما را به هم مرتبط مي کند ذکر مصيبتي است که داريم براي هم مي خوانيم. گاهي فکر مي کنم که اگر جامعه شناسي نخوانده بودم چقدر راحت تر زندگي مي کردم. اوايل همه چي براي آدم جالبه همه چيز نو است. ولي کم کم آدم همه چيزش را از دست مي دهد. به يک پوچي مي رسد که من الان درست در کنارش ايستاده ام و تا در غلتيدن درش فاصله وتاهي بيش نمانده است. شايد براي کسايي که از بيرون تماشا مي کنند اين حرف خيلي بي معنا باشد.
مي رسي به جايي که براي اين که بتوني ذهنت را مرتب کني مجوري تمام کار و زندگيت را تعطيل کني. انقدر خسته مي شي که حتي حال نفس کشيدن هم نداري. هيچ مشکلي نداري ولي انگار غم تمام عالم را برايت نوشته اند. کاش همه اين چيز ها يک روزي جاش را به اطميناني مي داد که مي شد باهاش حتي کوه را هم تکان داد.
جامعه شناسي خيلي آرام آرام بذر شک را در مورد همه چيز در وجودت بيدار مي کند. شک در مورد هر چيزي و هر رفتاري. اولش سعی مي کني نسبت به آدم هاي ديگر و چيز هاي ديگر منتقد باشي تا جامعه شناسي را ياد بگيري. ياد مي گيري به هيچ چيز اطمينان نکنی تا اينکه مطمئن باشي دليل براي اين رفتار وجود دارد يا اين که منطقي دارد. بعد مي فهمي ديگر اصلاً چيزي باقي نمانده که پاهات را بذاري روش و در مورد رفتار ها عقايد و انديشه ها داوري کني. مي بيني مثل يک بادکنک وسط زمين و هوا معلق موندي و هر چي تلاش مي کني پاهات را بذاري روي زمين نمي توني. حتي گاهي نمي توني براي دلخوشي، خودت را به زني به آن راه و يک کار ديگر بکنی. نمي توني مثل آدم حتي يک برنامه تلويزيوني نگاه کني. مي بيني، ولي صد تا ايراد مي گيري انقدر که ديگر هيچکس حاضر نمي شه باهات تلويزيون نگاه کنه. خودت هم ديگر نمي توني. به هر چيز و هر کاری ايراد می گيری انقدر که خودت هم خسته می شی. کاش می شد همه يک جوری مشکلشان حل بشه.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 21:29  توسط انسیه افتخاری  |