تبليغاتX
دین و جامعه شناسی

دین و جامعه شناسی

نقد و بررسی سریال های ماه رمضان

مقدمه

  

پررنگ شدن نقش تلويزيون در ماه رمضان صرفاً به واسطه ساخت و توليد سريال هاي مناسبتي نيست؛ بلکه حاشيه هاي اجتماعي و معنوي پيرامون آن نيز به فربهي اين متن کمک مي کند و به قول «بودريو» آن را به حاد واقعيت ، بدل مي کند. بدين معني که روان شناسي مخاطب و انگيزه هاي معنوي او در اين ماه متناسب با رويکرد، جهتگيري و اساساً روح حاکم بر اين سريال هاست و موجب سنخيت و همخواني بيشتر مولف و مخاطب مي شود. به عبارت ديگر مکانيسم رمزگذاري و رمزگشايي در بستر همسوتر و هماهنگ تري قرار مي گيرد و اثرگذاري رسانه اي به واسطه اين همپوشاني و يگانگي فرهنگي-آنجايي که محتوا و مفاهيم متناسب انتخاب شده باشد-، آسانتر حاصل مي شود. گويي کالاهاي فرهنگي توليد شده با عناصر و الگوهاي معنوي در بستر و فضاي پيراموني مخاطب ، همنوا مي شود و به مصرف عميق آن از سوي متقاضيان اين کالا منجر مي شود. اين مساله تا آنجا جدي شده است که مصرف مجموعه هاي مناسبتي به مثابه يک کالا در کنار سنت هاي ديگري همچون نذري پختن! تداعي کننده ماه رمضان شده است و به يکي از عناصر جدانشدني از آن بدل گشته است. هر چند نقدهاي جدي به اين شيوه وارد است!

2


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 13:12  توسط انسیه افتخاری  | 

علم ودین

نچه اکنون به عنوان علم "جامعه شناسی" وجود دارد بر پایه پذیرش این شکاکیت در همه امور ارزشی و پدیده های اجتماعی موجود بنا شده است. معیار داوری برای این علم عقلانیت است که کاملاً وابسته به فرد انسانی مستقل و خودمختار است. پارادایم های موجود جامعه شناسی دارای ابعاد مختلفی هستند که بخشی از آن بر بنیان های ارزشی و ایدئولژیکی-غیر دینی- استوار است(البته در همه علوم این بنیان ها وجود دارد)، که بر نحوه مشاهدات، جمع آوری داده ها و نتایج شناختیاین رویکرد ها تاثیر می گذارد.
به نظر می رسد یکی از پایه های اصلی جامعه شناسی بر این اصل استوار است که داوری ها، ارزش ها و راهکار های موجود در جامعه بالقوه قابل نقد و دگرگونی هستند. یعنی بر پایه شک درباره صحت و سقم روش های هنجاری و ارزشی عمل می کند و تلاش می کند با ارائه نتایج تحقیقات درمورد شیوه عمل جوامع راهکار های مناسب تری برای حل معضلات آن پیدا کند. در این نوع نگاه از آن جهت که معارف و دانش بشری تاریخی است و در نتیجه نسبی است و هم چنین فضاهای تاریخی و اجتماعی تجربه شده افراد در دوره های مختلف نیز متفاوت است در نتیجه ارائه هر نوع راهکار و دستور العملی به شدت وابسته به فضاهای تاریخی است. ز این منظر هیچ حکم ، هنجار یا ارزشی وجود ندارد که بتوان آن را به صورت فرا تاریخی نگریست.
در مقابل دین قائل به یک حقیقت مطلق است که همان دین ارائه می کند. در نتیجه مثلاً در اسلام فرد دیندار قائل به یک نوع پیوستگی و ثبات در دین هستیم.  از این منظر به علم(جامعه شناسی) نکاه کنیم دچار تناقضی از این منظر می شویم که اگر در اینجا هم هدف ارائه راهکار و کنترل براساس شناخت جامعه است در نگاه دینی این دستورالعمل ها از قبل تعیین شده هستند. به عبارت دیگر اگر قرار است شناخت حاصل از جامعه شناسی مبنای داوری ارزشی قرار بگیرد در دین این مبنای داوری در جای دیگری است.
پس در نهایت دردو نقطه دین و علوم بوِیژه علوم اجتماعی که در موضوع انسان و سرنوشت او که اشتراک دارند، ا هم در تناقض هستند. اول در مرحله داوری و ارزش گذاری که یکی قائل به حقیقت مطلق و معیار داوری ثابت است و در نتیجه راکار ها و دستوراتش ثابت است و دیگری قائل به نسبی بودن اندشه ها و یافته با توجه به زمان  و مکان است. و نقطه دوم که تا حدودی نا مشخص تر و پنهانی تر است در مبانی شناختی پارادایم های جامعه شناختی نهفته است. در اینجا مساله این است که حتی در مرحله شناخت و نه نتیجه گیری بین جامعه شناسی مرسوم و دین تناقضاتی وجود دارد. این مشکل از ؟ان جا ناشی می شود که هر یک از پارادایم های جامعه نشاسی که به شاخت وضعیت جوامع می پردازند دارای هسته های ایدئولوژیکی هستند که وع نگاهشان به جامعه را تعیین می کند . مثلاً در نگاه های مارکسیستی و یا فمینیستی در نظریه اجتماعی مبانی ایدئولوژیکی وجوددارد که از بنیان به بعضی از پدیده ها به عنوان مساله نگاه می کنند و بعضی دیگر را نادیده می گیرند. در این نقطه نیز دین در تقابل با جامعه شناسی قرار می گیرد. چراکه در پارادایم های مرسوم جامعه شناسی هیچ یک از پارادایم ها بر اساس نگاه دینی شکل نگرفته است و ادعای جامعه شناسی اسلامی نیز در حد حرف باقی مانده است. و اما مساله همین جا ظاهر می شود نسبت فرد دیندار با جامعه شناسی موجود چگونه نسبتی است؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 9:33  توسط انسیه افتخاری  | 

ادامه رابطه دین و جامعه شناسی

ا الان من بیشتر در مورد صورت مساله صحبت کرده ام اما به این سوال جواب های متفاوتی داده شده است. اگر بخواهیم دنیای مدرن را به عنوان محور پاسخگویی در نظر بگیریم آن ها یا دین را تمام شده می دانند یا آن را به کارکرد های اجتماعی و روانی تقلیل می دهند و از این طریق آن را نه به عنوان یک معرفت بلکه بیشتر به عنوان یک کارکرد می شناسند چیزی شبیه به حرفی که دروکیم می زند(یا با تغییراتی در نوع کارکرد، اما کلاً مفهومی شبیه به آن مد نظر است) : دین مایه همبستگی اجتماعی مردم است. ازنظر دورکیم البته این نوع دریافت غلط به این معنا که انسان ها جامعه را به عنوان دین درک می کنند. یعنی ادراکشان از جامعه را به صورت دین تصور می کنند. بنابراین از نظر او دین نه یک واقعیت ماورایی یا قدسی بلکه دست ساز بشر است. اما آن را می پذیرد برای این که برای آن در جامعه کارکرد قائل است. هرچند معتقد است که در دنیای مدرن علم جای دین را می گیرد.

اما غیر از این افراد که دین را به عنوان معرفت حقیقت ماورایی نمی پذیرند افراد دیگری هم وجود دارند که تلاش می کنند تا تعبیر دیگری از دین ارائه کنند. این افراد وجود دین را می پذیرند(به عنوان معیاری برای کمال انسانی یا چیزی شبیه به این مثلاً تجربه ای قدسی) اما در کنار آن وجود مدرنیته و اصول آن را هم می پذیرند و به عبارت بهتر اصول و مبانی مدریته را به عنوان شرط اساسی می پذیرند. و دین را در راستای آن تفسیر می کنند. شاید این تعبیر بهتر باشد که آن ها مدرنیته را می پذیرند و تلاش می کنند تا آن را پیاده کنند ولی از آن جایی که در هر جامعه ای ویژگی های خاصی وجود دارد مجبورند تعبیری جدیدی در مورد چیز هایی که در جامعه به شت پذیرفته شده است ارائه کنند تا بتوانند مقصودشان را اجرا کنند. به عبارت بهتر مثلاً در جامعه ای مثل ایران برای این که بتوانند اصول دنیای مدرن را اجرا کنند ناچارند با دین که یکی از ارکان اصلی جامعه است و در بنیان های جامعه ریشه دارد کنار بیایند در نتیجه تلاش می کنند تا بر اساس مبانی مدرنیته تعبیری از دین را ارائه کنند تا آن را همسوی تفکرات مدرن کنند. و البته آن را نه دقیقاً در این مفهوم بلکه به عنوان حقیقت دین ارائه می کنند. اگر بخواهم روشن تر صحبت کنم باید بگویم مثلاً کسی مثل دکتر سروش اولاً اصول دنیای مدرن را می پذیرد و ثانیاً با استفاده از مبانی تفکر هرمنوتیکی و تاریخی کردن اندیشه(از جمله وحی: مثلاً می گویند که حتی اگر معتقد باشیم که وحی الهی است اما از آن جایی که در هر لحظه دریافت کننده وحی در فضا و زمان و مکان خاصی آن را دریافت می کند در نتیجه این وحی مربوط به تجربه آن فرد خاص در دوره تارخی خودش می شود و بنابراین کاربد چندانی در زمان دیگری ندارد!!!!_توجه داشته باشید که کلیه ویژگی های پیامبری دارد زیر سوال می رود یا نفی می شود) دین را به تجربه دینی هر فرد تقلیل می دهد و از این جا تفسیر بر اساس رای فرد را مطرح می کنند و ... . اما باید توجه داشت که این کار عملاً با کنار گذاشتن دین تفاوت چندانی ندارد چون اگر قرار باشد هر کس بر اساس تفسیر خودش عمل کند چیزی از دین باقی نمی ماند چون هیچ معیاری برای داوری این که چه تعبیری درست است باقی نمی ماند در نتیجه باید پذیرفت که تعبیر هر کسی درست است و در نتیجه هر کس هر تعبیری بدهد درست است و خوب دین که ادعای حقیقت مطلق را دارد و قرار است راهنمای کسی باشد که به تنهایی نمی تواند راه خودش را بیابد آنچنان متکثر می شود که چیزی از آن باقی نمی ماند.

اما در عین حال افراد دیگری هم هستند که در همین فضای مدرن پاسخ ارائه می کنند اما نه بر اساس اصول دنیای مدرن بلکه تلاش می کنند تا اصول دیگری را بنیان کارشان قرار دهند. این افراد مدرنیته را به عنوان یک فرا گفتمان نمی پذیرند و تلاش می کنند تا بدیلی برای آن بیابند. این بحث به این معنا سات که مدرنیته اصول مابعد الطبیعی یا ایدئولوژیکی دارد که تمام اندیشه ها و تفکراتش از آن ناشی می شود. آدم های مختلفی در این حوزه کار می کنند که احتمالاً به مرور در مورد آن ها صحبت می کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 9:32  توسط انسیه افتخاری  | 

دینداری و جامعه شناسی

نسبت های دینداری و جامعه شناسی

مهم: به همه کسانی که مطالب دنباله دار را می خوانند تاکیدمی کنم (در صورتی که با این مباحث آشنایی ندارند) مطالب را تا آخر دنبال کنند، بسیاری از ادعاهایی که بوِِیژه در این مبحث دارم مطرح می کنم جواب داده شده است یا بنیان های مورد شک و تردید قرار گرفته است. بنابراین توصیه می کنم تا همه مطالب با نظم و پیوسته مطالعه بشود.
بحث های زیادی حول محور نسبت بین دین و علم وجود دارد، که به 3 دسته کلی تقسیم می شوند:اول اینکه موضوع مورد مطالعه و توجه ان ها به کلی از یکدیگر مجزاست و بنابراین به دو حیطه کاملاً متفاوت تعلق دارند. یا به عبارت بهتر اهداف و مقاصد در دو حوزه با هم آنچنان متفاوت است که دانش های کاملاً متفاوتی را ایجاد می کند. حالت دوم این است این دو در پدیده های مورد توجه اشتراکاتی دارند و می توانند در به یکدیگر در فهم بهتر کمک کنند. و حالت سوم این است که آن ها درارای تناقض های بنیادین هستند. یعنی در موار مشابهی کار می کنند اما به کلی با یکدیگر تناقض دارند. در این حالت یکی جانشین دیگری می شود و در آن واحد نمی توان بین این دو رابطه ای بر رار کرد.
وقتی بحث به طور کلی در سطح علوم مطرح می شود معمولاً به نمود های برونی علوم و بویژه علوم طبیعی مثل فیزیک و ... توجه می شود و بنابراین نقطه های تقابل و مشکل دار به خوبی مورد توجه قرار نمی گیرد بنابراین ممکن است افراد به طور سطحی فکر کنند که می توان نتیجه گرفت که این دو موضوع با هم مشکلی ندارند (منظور از سطحی نگری این نیست که نظریه هایی که قائل به این امر هستند سطحی نگرند چون آن ها برای خودشان دلایل منطقی خاصی دارند. منظورم از این بحثاین است که مخاطب عام ممکن است چنین برداشتی داشته باشد.) باید توجه داشت که پایه های علم مدرن بر چه چیزی استوار است و از چه مجرایی به این جایگاه رسیده است و تبعات چنین علمی چیست.
در همه دورانی که به دوران سنت مشهور است هدف و مقصد برای غلوم در هماهنگی با طبیعت دریافت می شده است. (البته باید توجه داشت که در خود دوران سنت نیز گرایش های متفاوتی وجود داشت و در تمدن های مختلف مثل تمدن اسلامی و غربی و ... نگرش های متفاوتی حاکم بود) در این دوران انسان و طبیعت از آن جا که مخلوق پروردگار بود با آن در یگانگی قرار داشت و هدف استقرار این یگانگی با طبیعت بود. اما غرب پس از قرون وسطی در برخور با تمدن اسلامی دچار دگرگونی های بنیادی در نگرش به دنیا شد. پایه های تفکر مسیحی که چهارده قرن بر آن سیطره داشت فرو ریخت و جهان نگری جدیدی به جای آن مستقر شد.
البته هیچکدام از این تغییرات به یکباره رخ نداند اما از آنجا که توجه به پایه های این بحث به درازا می کشد می توان ویژگی های مختلف این علم را در صورت های زیر بیان کرد. اما قبل از آن ذکر دو نکته ضرورت دارد: 1من تلاش می کنم تا همه ویژگی های علم مدرن را بیان کنم اما از آن جایی که این صرفاً یک یادداشت است ممکن است مواردی از قلم بیافتد.2 ویژگی های که در اینجا مطرح می شود تحت عنوان رویکر علم گرایی اعتبار و ثاقت خود را در شرایط موجود از دست داده است. ادعای اعتبار و وثوقی که علم در این دوران می کند از میان رفته است هرچند در بسیاری از کشور های توسعه نیافته مثل ما این گرایش ها و نگرش ها مثل اینکه تازه کشف شده باشند با شدت حدت دنبال می شوند. این گرایش ها تحت عنوان آمال قرن هیجدهم یا دوران روشنگری مطرح می شوند که به تاکید بسیار به علم می پردازد. برای فهم چرخش های ایجاد شده در دوران روشنگری به کتاب "فلسفه روشنگری" اثر ارنست کسیرر مراجعه کنید که ب گفته بسیاری از اساتید از بهترین کتاب های گاشته شده در این باب است. و در صورت تمایل برای دریافت مشکلات این نوع نگاه کتاب ساده اما بسیار خوبی وجود دارد که می توانید به آن مراجعه کنید: "چیستی علم" اثر آلن چالمرز این کتاب را انتشارات سمت منتشر می کندو کاملاً در دسترس است. اما بر گردیم به بنیان های علم جدید. نکته دیگری که بید در اینجا به آن اشاره کنم این است که علم دنیای مدرن با فهم جتماعی این جامعه نیز هماهنگ است و در واقع از آن ناشی می شود و به رشد آن نیز کمک می کند. به عبارت دیگر تغییر در زندگی غرب و شکل گیری مدرنیته هم با بوجود آمدن این علم ملازم بوده است و عامل ایجاد آن بوده است. بنابراین بسیاری از ویژگی های علم جدید با توجه به نوع تعریف انسان و جامعه مردن و درک آن ها در ارتباط است.
خوب من در این مرحله تنها به یکی از ویژگی های علم مدرن اشاره می کنم و بقیه بحث برای دفعات بعدی باقی می ماند:
1) اومانیسم (انسان گرایی یا اصالت انسان)
در بینش سنتی و بویژه در نگاه اسلامی انسان مخلوق خداوند است و بنابراین تنها حقی که در دنیا وجود دراد از آن خداوند است. از آن جا که موجودیت همه چیز به خداوند وابسته است بنابراین هیچ موجودی از پیش خود هیچ حقی ندارد. انسان در برابر پروردگارش مسئول است و بنابراین همه چیز در این نوع جامعه و تعریف از انسان در رابطه انسان با پروردگار خوی معنا می یابد.در دوران مدرن این رابطه شکسته می شود و انسان به عنوان موجودی مستقل و خودمختار مورد توجه قرار می گیرد. در این نوع نگاه ابتدا ارتباط خداوند با طبیعت به این امر تقلیل می یابد که خداوند تنها این جهان را خلق کرده است و سپس با نظمی درونی آن را به حال خود رها کرده است و بنابراین برای خداوند تنها وجه خلقت قائل می شوند و بنابراین در مطالعه طبیعت و طراحی اهداف خداوند را "به کناری می گذارند"و در مرحله بعد وجود خداوند را منکر می شوند.
اگر در نگاه سنت علم به انسان افاضه می شود و از بالا به پایین جریان می یابد در نگاه مدرن این علم اکتسابی می شود و انسان در مرکز ساخت این علم قرار می گیرد. این امر نه تنها در غایات این علوم مشاهده می شود بلکه حتی در موضوع مورد مطالعه نیز داخل می شود. نیاز های انسانی و خواست های او مورد توجه قرار می گیرند و در عین حال او به عنوان مرجع داوری دانش قرار می گیرد. بنابراین برای انسان مدرن انسان در تقابل با نیروهای مابعد الطبیعی یا قدسی دارای ملاک مستقل داوری یعنی عقل خود می شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 12:15  توسط انسیه افتخاری  |