اسکاچ پل و انقلاب ایران
در ميان رهيافتهاي ساختگرايانه درباره انقلابها، نظريه خانم تدا اسكاچپل از شهرت چشمگير جهاني برخوردار است، به گونهاي كه درمحافل علمي، نظريه وي رهيافتهاي ساختگرايانه را نمايندگي ميكند.
اين نوشتار تلاشي است در جهت روشن کردن ابعاد مختلف اين نظريه.
تدا اسکاچ پل جزو نظريه پردازان نسل سوم –بعد از دهه 1970- است كه تئوريپردازان عمده آن پايژ،آيزنشتات،تريم برگر و خود اسكاچپل ميباشند. . اسكاچپل و ديگر همعصران ساختارگراي وي (از جمله پيتر بلاو، رابرت مرتون، ويليام گود، تام باتامور، لوييس كوزر درحقيقت، ادامه دهنده نگرش ساختاري ماركسيستي از نوع جديد آن (نئوماركسيسم) ميباشد با پيدايش ساخت دولت رفاهي و نقش اساسي دخالت دولتي در حفظ ثبات نظام سرمايهداري، برخي ماركسيستهاي غربي در اين مرحله، تأكيد خود را از انقلاب، به ساخت دولت معطوف كردند و به بحث در مورد ساخت و پويايي دولت سرمايهداري پرداختند.
شرايط تاريخي انتشار كتاب اسكاچپل با عنوان دولتها و انقلابهاي اجتماعي، به گونهاي بود كه متفكران، بيشتر متمايل بودند تا به مباحث اجتماعي بپردازند تا مباحث سياسي. از همين روست كه اسكاچپل نيز، تلاش كرده است تا انقلابها را بيشتر به عنوان پديدهاي اجتماعي و نه صرفاً سياسي مورد مطالعه قرار دهد.
چند نکته ابتدايي:
1. اسكاچپل در اين كتاب، به تفاوت ميان انقلاب سياسي و انقلاب اجتماعي قائل شده است. از نظر وي يک انقلاب سياسي با تغيير حکومت بدون تغيير در ساختار اجتماعي همراه است. همچنين منازعات طبقاتي و دهقاني در آن نقشي ندارند. انقلاب هاي سياسي سختار سياسي را تغيير مي دهند ولي ساختار هاي اجتماعي را تغيير نمي دهند و ضرورتاً نيز ناشي از تعارضات طبقاتي نيست. اين روند صنعتي شدن است که مي تواند ساختار اجتماعي را تغيير دهد، بدون آنکه با شورش بزرگ سياسي همراه شود. اما يک انقلاب اجتماعي عبارت است از انتقال اساسي و سريع دولت و ساختار هاي طبقاتي يک جامعه که با اغتشاشات طبقاتي از پايين جامعه مثل دهقانان همراهي مي شود. اين انقلاب ها به دليل دارا بودن دو ويژگي مهم الف) انطباق تغيير ساختار اجتماعي با شورش هاي طبقاتي ب) همزماني تغييرات سياسي و اجتماعي با ساير تغيير و تحولات متمايز هستند. انقلابهاي اجتماعي موفق از ساختارهاي كلان و زمينههاي تاريخي گوناگون با تغييرات و تحولات گوناگون به وجود ميآيند، اين در حالي است كه بيشتر انقلابهاي ناموفق با تغييرات عمده و اساسي در طبقات اجتماعي همراه نيستند. (الف، ص 21-22)
2) از منظر اسکاچ پل انقلابهاي اجتماعي تنها به لحاظ ملي داراي اهميت نيستند، در برخي موارد اين انقلابها باعث رشد الگوها، انديشهها و خواستهاي بزرگ بينالمللي ميشوند، بهويژه اگر اين تحولات در كشورهايي روي دهد كه از نظر جغرافياي سياسي مهم و از نظر وسعت پهناور باشند. نتايج حاصله از انقلاب فرانسه از ژنو تا سنت دومينگ و از ايرلند تا آمريكاي لاتين و هند را دربرگرفت و بر نظريهپردازان انقلاب از بوف تا ماركس و لنين و تا چهرههاي ضد استعماري در قرن بيستم اثر گذاشت. انقلاب روسيه سرمايهداري غرب را مبهوت كرد، و اين باور را در كشورهاي تازه شكل گرفته به وجود آورد كه ميتوان در پناه انقلاب اجتماعي، يك كشور عقبمانده روستايي را به مقام و مرتبه دومين قدرت صنعتي و نظامي جهان رساند.
3) اسكاچپل معتقد است فهم مناسب انقلابهاي اجتماعي، در درجة اول، نيازمند آن است كه تحليلگر به طور غيراختياري به علل و فرآيند آنها بپردازد، اگرچه تمامي تحليلها به نحو اختياري به چگونگي رخدادها و انقلابها ميپردازند. در درجه دوم، انقلابهاي اجتماعي نميتوانند بدون در نظر گرفتن تحولات تاريخي و ساختار بينالمللي تبيين و تفسير شوند. و در درجه سوم، براي تبيين علل و فرآيند انقلابهاي اجتماعي دولتها به عنوان سازمانهاي اداري و لشكري در نظر گرفته ميشوند. (الف، ص 31)
اسكاچپل، دليل انتخاب سه كشور چين، روسيه و فرانسه را براي بررسي تاريخي ـ مقايسهاي خود را وجود موارد مشترك قابل توجه دراين سه انقلاب معرفي ميكند:
از نظر اسكاچپل، در هر سه نظام ياد شده، «حكومتهاي قدرتمند سلطنتي» حاكم بودند يعني حكومتهايي كه به صورت مركزي و با حفظ سلسله مراتب قدرت به ويژه در ارتش و تحت فرمان سلطنت، اداره ميشدند. هيچ كدام از اين حكومتها به طور كامل ديوانسالار نبوده و به عنوان يك دولت ملي مدرن حكومتي پرقدرت و پرطرفدار به شمار نميرفتند. به عبارت ديگر؛ هيچ كدام از سه حكومت مذكور نه تنها قادر به شناسايي و كنترل روابط اقتصادي ـ اجتماعي كشاورزي خود در داخل نبودند، بلكه خود را به طريقيبا تغييرات و تحولات هماهنگ كرده و در اين محدوده گام برميداشتند. حكومتهاي سلطنتي بوربونها در فرانسه، رمانفها در شوروي و منچوها در چين، تا حدّ بسيار زيادي «متكي بر اقتصاد كشاورزي» بودند. در همه اين نظامها به طور طبيعي اكثر طبقات ثروتمند از زمينداران و قشرهاي بالاي جامعه بودند. اقتصاد بازار در هر سه نظام رونق فراوان داشت و سر و سامان دادن به اقتصاد به طور عمده بر عهدة كارگران و شهرنشينان بود. درگيريهاي بنيادي هر سه نظام ناشي از درگيري طبقات تجاري و صنعتي طبقات زميندار اشرافي نبود، بلكه بيشتر ميان دو گروه عمده توليد كننده و گروه حاكم و همچنين ميان زمينداران بزرگ ودستگاه سلطنت بود. به هر دليل، طبقه زمينداران تا سالها قبل از بروز انقلاب در اين كشورها به صورت آگاهانه خود را با ارتش و حكومت مركزي درگير نميكردند. طبقه حاكم به طور طبيعي و با اتكاء به عوامل داخلي نميتوانست در مقابل طغيانهاي طبقه زيردست از خود دفاع كند؛ زيرا تمامي طبقات اجتماعي عليرغم تفاوتهاي آشكار موجود ميان آنها، دستگاه حكومت را حافظ و نگهدارنده جامعه خود ميدانستند و مهمتر اينكه طبقات حاكم و قدرتمند به جمعآوري ثروت در بخش خصوصي و از طريق بخش حكومتي عادت كرده بودند. (الف، ص64 ـ 66(
وجه مشترك نظريات گوناگون در زمينه انقلاب از منظر اسکاچ پل اين است كه اولاً بر اساس آنها، ابتدا تغييرات در نظامهاي اجتماعي باعث پيدايش نارضايتي اجتماعي و بسيج عمومي ميشود و سپس جنبش تودهاي به كمك ايدئولوژي و سازمانهاي وابسته، به صورت آگاهانه، نسبت به سرنگوني رژيم حاكم اقدام ميكند و پس از درگيري و پيروزي، برنامههاي خود را به مرحله اجرا ميگذارد.
ثانياً تمام نظريههاي انقلاب كه بر تغيير در ساختار اجتماعي تأكيد ميكنند معتقدند، فرايند نوسازي باعث ناراحتي، نابساماني و از دست دادن ارزشها ميشود.
اسكاچپل نظريات فوق را مخدوش و قابل نقد ميداند. برخي از مهمترين نقدهاي وي بر اين نظريات به شرح ذيل است:
نقد اول) مطابق نظريههاي فوق، نظم اجتماعي به رضايت يا موافقت اكثريت افراد جامعه وابسته است. بنابراين، شرط لازم و كافي براي به وقوع پيوستن تمام انقلابها عقبنشينيكردن اكثريت افراد جامعه از اين نظم است. اما بسياري از رژيمهاي سياسي جهان، از جمله آفريقاي جنوبي، اصلاً مشروعيت ندارند، اما سالهاي متمادي به حكومت خود ادامه ميدهند. علت اصلي اين است كه اينگونه رژيمها داراي قدرت سركوب بالايي هستند، اين در حالي است كه نظريههاي جامعهشناختي، به طور كلي، به قدرت سركوب توجه كافي نميكنند. در فرايند تحليل، يكباره اين رأي صادر ميشود كه چون اين رژيم وجود دارد و هنوز به زندگي خود ادامه ميدهد پس حتماً مشروعيت دارد.
نقد دوم) اسكاچپل معتقد است كه توجه به عزم يا اراده راسخ جنبش انقلابي ما را درمورد علل و روند انقلاب دچار اشتباه ميكند. جمله معروف او اين است كه «انقلاب را انقلابيون نميسازند، بلكه انقلاب پيش ميرود و اتفاق ميافتد». بنابراين، وي، به جاي اينكه به مشروعيت توجه كند، بر تزلزل حكومت تأكيد ميكند.
نقد سوم) بايد گفت كه نتايج انقلاب را منافع، مقاصد و انگيزههاي انقلابيون تعيين نميكند، البته نه بدين معني كه انقلابيون منافع، انگيزه و مقاصد نداشته باشند. درواقع، نظر اسكاچپل اين است كه شرايط انقلابي، گروههاي مختلف را رو در روي هم قرار ميدهد و باعث كشمكش ميشود و اين كشمكشها شرايط ساختاري داخلي وشرايط خارجي را شكل ميدهند و نتايج انقلاب را هيچ گروهي يا شخصيكنترل نميكند بلكه، تعامل فرايندهاي مختلف و كشمكشهاي مختلف يك نتيجه و راهي را پيش ميآورد.
نقد چهارم) اين تئوريها عموماً كلي و عام هستند، اين در حالي است كه انقلابها معمولاً از پايين به بالا به وقوع ميپيوندد، فلذا اين تحولات از نظر تاريخي بسيار نادر و انگشت شمار هستند. هر كدام از اين انقلابها از نظر ساختار اجتماعي و شرايط بينالمللي داراي ويژگيهاي خاص خود هستند.
بستر شكلگيري انقلابهاي اجتماعي
به نظر اسكاچپل، انقلابهاي اجتماعي تنها در جوامع كشاورزي نسبتاً ثروتمند و داراي روابط سنتي كه در گذشته تحت سلطه كشورهاي استعمارگر نبودهاند و نيز به لحاظ حكومتي داراي تشكيلات ديوانسالاري متمركز بودهاند، رخ ميدهد. اسكاچپل اين كشورها را اصطلاحاً ديوانسالار ـ كشاورز مينامد. ديوانسالاريهاي كشاورزي به جوامعي اطلاق ميشوند كه اولاً كشاورزي منبع و روش مهم توليد آنها به شمار آيد و از اينرو، اكثريت مردم آنها در مناطق روستايي زندگي ميكنند و زمين وسيلة اصلي امرار معاش آنها ميباشد. ثانياً يك حكومت مركزي همراه با دستگاههاي نسبتاً مشخص اداري و نيز، ارتشي سازمانيافته به عنوان ابزار اصلي سركوب در آنها وجود دارد. خصوصيت اين حكومتها اين است كه نسبت به حكومتهاي ملي مدرن ضعيف هستند. اين حكومتها كه ناگزير از رقابت در ساختار بينالمللي هستند، خواسته يا ناخواسته پا به ميدان رقابتهاي نظامي و تسليحات بينالمللي ميگذارند و به تبع آن با سه بحران اساسي روبرو ميشوند: 1)عدم توانايي و قدرت دولت مركزي براي اداره امور مملكت؛ 2) شورش و طغيان وسيع طبقات پايين جامعه، به ويژه روستاييان و كشاورزان؛ 3) اتحاد و يكپارچگي رهبران گروههاي سياسي مختلف براي پديد آوردن نظامهاي انقلابي. (الف، ص 60(
پيشزمينههاي تحقق انقلابها اجتماعی
• در سطح ساختار داخلي
أ. بحران سياسي دولت: در جوامع ديوانسالار ـ كشاورز، دولتها تحت فشار شرايط بينالمللي، ناگزير به نوسازي مبادرت ميورزند. از آنجا كه افراد رده بالاي اداري، لشكري و كشوري از طبقه فئودال هستند، دولت منابع مالي براي نوسازي را نميتواند از آنها تامين كند. دهقانان نيز تا حد مرگ استثمار ميشوند و تجار نيز گروهي كوچك و فاقد منابع گسترده مالي هستند. در نتيجه دولت دچار بحران ميشود. البته، دغدغه اسكاچپل اين است كه بايد اين بحران دولت را به صورت ساختاري فهميد وگرنه، به عقيده وي، «تمام كساني كه درباره انقلاب مطالبي به رشته تحرير آوردهاند، ميدانند كه انقلابهاي اجتماعي با بحرانهاي سياسي آشكار آغاز ميشود. بر همگان روشن است كه انقلابهاي اجتماعي از طريق درگيري احزاب سياسي و انجمنهاي با نفوذ شكل ميگيرد. هيچ كس نميتواند واقعيت جنبههاي سياسي انقلابهاي اجتماعي را انكار كند». از نظر اسكاچپل، مشكل اين نوع تجزيه و تحليلها اين است كه در آنها «ساختار سياسي و درگيري ناشي از آن، تا حدّ نيروهاي اقتصادي و اجتماعي و درگيريهاي ميان آنها تقليل مييابد و كشورها در اين تحليل، به عنوان محل بروز درگيريهاي اجتماعي و اقتصادي در نظر گرفته ميشوند».
ب. شورش از پايين: اسكاچپل ميگويد عامل تعيين كننده در شورش از پايين، ساخت داخلي روستاست. در برخي مناطق، كه كل روستا به عنوان يك واحد توليدي و خان، مسؤول آن است، اين نوع ساخت، به نوعي استقلال نسبي روستا ميانجامد و در چنين ساختي است كه دهقانان به خوبي در مييابند كه خان، دشمن مشتركشان است و اين وضع، زمينه را براي شكلگيري شورشي دهقاني مساعد ميسازد. اسكاچپل معتقد است كه عوامل بنيادين در تبيين صحيح شورشهاي روستايي عبارتند از: الف) الگوهاي نهادي رابطه دهقانان با يكديگر، با ابزارهايشان و با زمين در روستا؛ ب) الگوي نهادي رابطه دهقانان با مالكين؛ ج) توانايي يا ناتواني دولت در فرونشاندن شورشها.
البته سازمان يافتن طبقه كشاورز و اعتصابات و شورشهاي آنها در مناطق متفاوت ميتواند به شكلهاي متفاوت و در شرايط متفاوتي صورت گيرد. به عنوان مثال؛ هنگامي كه روستاييان در موقعيت كاملاً ضعيفي به سر ميبرند، قادر به شورش نيستند. آنها براي آغاز شورش به نوعي اهرم قدرت (internal (leverage و يا فضاي مناسب مانور(tactical mobility)ـ يعني توانايي سازماندهي شده براي جنگ گروهي عليه ملاكين ـ احتياج دارند. اسكاچپل اظهار ميدارد كه با تكيه بر طبقة متوسط دهقانان يا خرده مالكين نميتوان شورش دهقاني را تبيين كرد. به همين علت، اسكاچپل از سركوب خان به عنوان عامل ديگري در ظهور شورشهاي دهقاني نام ميبرد، بهويژه اگر خان در سركوب دهقانان به نيروي دولت مركزي وابسته باشد، احتمال شكلگيري شورش دهقاني گسترده، زيادتر ميشود. در خصوص شورشها و اعتصابات شهري نيز، اسكاچپل معتقد است كه اگرچه شورشهايي كه در مناطق شهري صورت ميگيرد در انقلابهاي اجتماعي نقش مهمي داشتهاند، ولي در مقايسه با شورشهاي دهقاني از اهميت كمتري برخوردار هستند.
ج. مشاركت نخبگان حاشيهاي: نخبگان به سبب ديدگاه ملي خود ميتوانند جنبشهاي محلي دهقاني را در سطح ملي سازمان دهند و با سقوط رژيم حاكم، از جمله دولتسازان رژيم جديد باشند. اسكاچپل معتقد است شناخت پيشينههاي كلي نخبگان، چندان كمكي به پيشبينيهاي معتبر و منطقي وقوع انقلاب اجتماعي يا نتايج حاصل از آن نميكند. به نظر وي، در تجزيه و تحليل نقش نخبگان در انقلاب اجتماعي، بايد دولت را كانون توجه قرار داد. او به نخبگان به عنوان دولتسازان آينده كه توجه اصلي آنان معطوف به عقلاني كردن، متمركز نمودن و ديواني كردن قدرت دولت است، مينگرد نه صرفاً به عنوان نمايندة يك گروه يا طبقه معين در جامعه كه در جستجوي منافع خود يا طبقه خود هستند. از سوي ديگر، اسكاچپل با بيشتر نظريههاي غيرماركسيستي كه فقدان مشروعيت حاكميت را عاملي مهم در بروز انقلابها اجتماعي ميدانند، مخالفت ميورزد و بلكه تلاش ميكند تا دركنار فقدان مشروعيت حاكميت در نزد توده مردم، نارضايتي نخبگان را نيز مطرح كند. به نظر اسكاچپل، جمع اين سه شرط، خبر از آمدن انقلاب ميدهد. انقلاب ربطي به تصميم آگاهانه افراد يا گروهها ندارد و اين تلاقي تصادفيِ شروط مذكور است كه انقلابها را به دنبال خود ميآورد، انقلابها ساخته نميشوند، انقلابها ميآيند.
در سطح ساختار بينالملل
به نظر اسكاچپل، در تحليل انقلابهاي اجتماعي نميتوان تأثير بهسزاي شرايط بينالمللي بر تكوين، روند و تشديد آنها را ناديده گرفت. اسكاچپل با آنكه اهميت عوامل درونملي را ميپذيرد، اما بر اهميت عوامل فراملي يا بينالمللي بيش از اندازه تأكيد ميكند. براي نيل به اين منظور، بايد در حقيقت، از تنيدگي شرايط داخلي و خارجي (بين المللي) سخن گفت؛ چرا كه «اگر ديدگاه ساختاري را تمركز بر روي روابط، معني كنيم، اين تمركز ميبايست شامل روابط فراملي و روابط ميان گروهها در جوامع معلوم (مفروض) نيز باشد. آغاز و انجام تمام انقلابها در جوامع مدرن، ميبايست در يك ارتباط نزديك با نابرابريهاي بينالمللي ناشي از توسعه اقتصاد سرمايهداري و در مقياس جهاني در قالب دولت ملت ديده شود. به نظر اسكاچپل تكيه صرف بر جوامع مدرن در تحليل انقلابهاي اجتماعي، تحليلگر را تنها به تجربه جوامع اروپايي محصور ميكند چرا كه« همه مفاهيم مربوط به فرايندهاي مدرن، از تجربيات اروپاي غربي برخاستهاند» (ص 37) و انقلابهاي ملي، اقتصادي و تجاري نيز از همانجا نشأت گرفته است.
در هر حال، تغييرات بنيادين و ريشهاي در انقلابهاي اجتماعي را با صرف تكيه بر تبيينهاي ناظر بر تحولات ساختار داخلي و يا صرف تكيه بر نظريات انتزاعي و كلي نوسازی بدون مراجعه و تأمل در ساختار بينالمللي نميتوان تبيين كرد. از اينرو، براي تحليل انقلابهاي اجتماعي، در مرحلة اول بايد به نقش كشورها در ساختار اقتصاد جهاني و بينالمللي آنها و در مرحلة دوم به تغييرات ناشي تأثير ارتباطات ميان كشورها بر انقلابها و تغييرات اجتماعي پرداخت.
به طور مشخص، عقبماندگي نظامي و وابستگيهاي سياسي، از عوامل مهم بروز انقلاب در كشورها است. توسعه نامتعادل اقتصادي نيز كه ريشه در زمينههاي بينالمللي از قبيل شكست در جنگها، حملات و يا درگيري براي حفظ مستعمرات داشته، از عوامل مهم بروز انقلابهاي اجتماعي محسوب ميگردد. روند توسعه اقتصادي كه متأثر از عوامل بيروني است در تضعيف قدرت حاكمه و هموار كردن راه ورود انقلابهاي اجتماعي بيتأثير نيست. تعادل بينالمللي و درگيريهاي نظامي، فضاي مناسبي را براي پيروزي انقلابهاي اجتماعي فراهم ميكند. به طور كلي، انقلابهاي اجتماعي نه تنها تحت تأثير سياست بينالمللي، بلكه متأثر از فشار اقتصاد جهاني و نظامهاي تازه تأسيس حكومتي نيز قرار داشتهاند. همواره اين احتمال وجود دارد كه دستاندركاران انقلابهاي مدرن از انقلابيون گذشته تأثيرپذير باشند. به عنوان مثال؛ انقلابيون چين تحت تأثير انقلابيون بلشويك قرار داشته و تا مدتها تابع دستورالعملها و راهنماييهاي آنان بودند. به علاوه، ممكن است اتفاقات و وقايع خاص مانند انقلاب صنعتي يا سازمان مديريت حزب كمونيست در شوروي، در روند انقلابهاي ديگر اثر بگذارد. با توجه به مراتب فوقالذكر فرصتهاي جديد پديد آمده ميتواند در شكل و محتواي انقلابها اجتماعي نوين تأثير فراوان داشته باشد، چرا كه بعضي از اين فرصتها در انقلابهاي گذشته حاصل نميشد. بنابراين از محل تلاقي رژيم قديم و رژيم جديدي كه همسو با روند تحولات بينالمللي در حركت است، اميد به پيدايش انقلاب اجتماعي شكل ميگيرد. بر اين اساس است كه هيچ يك از نظريههاي انقلابي نميتوانند منكر نقش تحولات بينالمللي و تاريخي در روند انقلابهاي اجتماعي باشند. (الف، ص 41 ـ 42(
به طور كلي، اسكاچپل در اين رابطه، توجه به پنج متغير را مورد تأكيد قرار ميدهد: 1) اقتصاد كشاورزي ماقبل سرمايهداري يا در حال تبديل شدن به كشاورزي سرمايهداري؛ 2) امكان بهرهگيري از مازاد سود در نوسازي (دستيابي به مازاد سود متضمن گرفتن منابع و امكانات از مالكين كشاورزي است)؛ 3) ماهيت حكومت و رابطه آن با مالكان زمين (حكومت فراگير بوروكراتيك يا نيمهبوروكراتيك و تحت كنترل مالكان مقتدر)؛4) شارهاي شديد يا خفيف از سوي كشورهاي سرمايهداري؛ 5) پتانسيل انقلابي دهقانان.
اسكاچپل نظريه خود را با تمام جزئيات آن در مورد انقلابهاي چين، فرانسه و روسيه تطبيق ميدهد: در چين، طبقه اشراف حاكم بر مناصب حكومتي تكيه زده، مازاد سود كشاورزي را جذب ميكردند. وقتي در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، حكومت براي مقابله با توسعهطلبي اروپائيان تحت فشار قرار گرفت، مجبور شد مخارج آن را از اشراف تهيه كند. اين تحولات به سقوط سال 1911 انجاميد. اما به دليل كنترل محلي شديد توسط ملاكين، بلافاصله شورشهاي دهقاني صورت نگرفت و اين شورشها بعد از مدتي به تحريك حزب كمونيست آغاز شد.
در فرانسه، مازاد سود دهقانان را طبقه صاحبزمين تصاحب مي كرد. اين طبقه حاكم، تا حدودي به حكومت نيمهبوروكراتيك و مطلقه سلطنتي وابسته بود و نفوذ قابل توجهي در آن داشت. از سوي ديگر؛ به دليل مقاصد امپرياليستي و رقابتهاي اقتصادي، حكومت به دفاع از آمريكاييها در جنگ با انگليس پرداخت. سيستم كشاورزي سنتي قادر به سوددهي مازاد براي تأمين مخارج جنگ و توسعه نبود. حكومت به امتيازات طبقات مرفه چشم دوخت و اين امر حمايت آنها را از دولت دريغ كرد و بحران سياسي ـ نظامي پديد آمد. در نتيجه كشاورزان كه پتانسيل قوي انقلابي داشتند، شوريدند.
در روسيه، دولت، توان سوددهي مازاد براي تأمين مخارج نوسازي را نداشت و طبقه مالكان و اشراف پس از اصلاحات پطركبير به ضعف گراييده بودند. بنابراين، در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، حكومت كه سعي ميكرد در مقابل فشارهاي اقتصادي و نظامي دولتهاي اروپايي به نوسازي بپردازد، مشكل درگيري با اشراف و ملاكين متمرد داراي قدرت سياسي را نداشت. از سوي ديگر، روند سريع صنعتي كردن از بالا، حمايت دهقانان و مهاجران شهرها را از دولت، دريغ كرد. در نتيجه، جنگ و بحران تشديد شد و به دنبال آن، انقلاب به وقوع پيوست.
اسکاچ پل می گويد حقيقت اين است كه هيچ انقلابي از نظر تاريخي صرفاً از طريق بسيج عمومي شكل نگرفته است. وي در مقاله «حكومت تحصيلدار» خود نيز مي نويسد: وي از ايده كساني كه براي اراده و اختيار انسانها در شكلدهي رخدادهاي تاريخي سهم قايل هستند، تحت عنوان نظريه ذهنيت هدفمند ياد ميكند و معتقد است كه اين ايده از جهات متعددي قابل خدشه ميباشد. [مهمترين ايراد نظريه ذهنيت هدفمند اين است كه گمان صاحبان اين نظريه بر اين است كه] اگر نيازهاي اكثريت برآورده شود نظم اجتماعي باقي ميماند. اين تصور كه اگر تودهها به طور آگاهانه ناراضي باشند، ديگر هيچ رژيمي نميتواند به حيات خود ادامه دهد، مورد قبول [نيست]. به همين علت معتقد ميشود كه پيامد هيچ انقلابي را قبل از تحقق آن نميتوان پيشبيني كرد .در حاليکه از نظر وي، نقش و وظيفه ايدئولوژي عبارت است از: (1 تأسيس و حفظ به همپيوستگی و انسجام كادر رهبري متعهد به آن ايدئولوژي؛ 2) تأمين يك خط مشي يا چهارچوب مناسب براي متحد كردن جماعت متفرق با پيشينههاي خاص (قومي، مذهبي، نژادي و غيره)؛ 3) توجيه اعمال و اهداف رهبري و ابزار دستيابي به اين اهداف از يك سو و اطاعت بيچون و چرا و قبول و تعهد تودهها نسبت به درخواستهاي رهبري.
اسكاچپل مبناي روانشناسانه ايده ذهنيت هدفمند را اينگونه بيان ميدارد كه: البته اين [ايده ذهنيت هدفمند] امري منطقي است، چرا كه تاريخ انقلاب را كساني مينويسند كه آن را به پيروزي ميرسانند و بنابر اين، به نفع آنهاست كه تاريخ انقلابها را به اين طريق بنويسند كه از اول يك برنامهاي بوده كه انقلاب به اينجا برسد.
نظريه دولت تحصيلدار (تحليل اسكاچپل از انقلاب اسلامي ايران)
در حقيقت، طرح نظريه «دولت تحصيلدار» كه اسكاچپل آن را پس از پيروزي انقلاب ايران در سال 1982 در مقالهاي با عنوان «دولت تحصيلدار و اسلام شيعه در انقلاب ايران»، بازگشتي بود از تماميت نظريه پيشين وي درباره انقلابها است. بر اساس اين نظريه، حكومت ايران بر اثر درآمدهاي هنگفت نفتي تبديل به ساختاري غولآسا ميگردد كه با اتكا به درآمدهاي كلان خود، نوع سرمايهگذاريها، نوع و اندازه امتيازدهي به گروهها مانند سرمايهداري نوظهور، مخالفت با سرمايهداري سنتي و نوع متحدين خويش را در داخل و خارج تعيين می کند.
از مفهوم دولت تحصيلدار در نظريه اسكاچپل ميتوان دو برداشت به دست آورد:
نخست اينكه درآمدهاي هنگفت نفتي بهويژه بين سالهاي 1352 ـ 1354 سبب وابستگي تام اقشار جامعه به دولت گرديد. يعني دولت از طريق اعطاي اعتبارات مالي به سرمايهداري، تأمين نيازهاي اقتصادي و رفاهي جامعه مانند آموزش و پرورش رايگان و افزايش يارانهها، اجراي طرحهاي عظيم اقتصادي و اشتغال كارگران در اين بخشها كه مهاجرت گسترده روستائيان به شهرها را نيز در پي داشت، افزايش تعداد كارمندان و حقوق آنان، افزايش تعداد دانشجويان و امكانات رفاهي براي آنان و... تمامي جامعه را به نوعي وابسته به خود نمود. بحران مالي دولت بر اثر كاهش قيمت و درآمدهاي نفتي بهويژه در سال 1356، بدان خاطر كه همه جامعه، وابسته به حكومت شده بودند، تمامي اقشار جامعه را متوجه رژيم نمود.
تفسير ديگراين است كه استقلال دولت از جامعه با افزايش قيمت نفت ميباشد. طبق اين نظريه رژيم شاه بهويژه در دهه 50 به نوعي استقلال مطلق از طبقات رسيده بود كه روند آن از سال 40 شروع شده بود. استقلال دولت از طبقات و جامعه، سبب گرديد كه رژيم به هر كاري كه بخواهد دست بزند، بدون اينكه از كسي يا نيرويي بترسد. رژيم در دهه 40 و 50 به حدّي از ثروت و قدرت نظامي و انتظامي دست يافته بود كه ادعاي تبديل شدن به يكي از قدرتهاي جهاني را مينمود. برگزاري جشنهاي 2500 ساله در مقابل چشمان هزاران انسان گرسنه ايراني، اسلامستيزي، تغيير تقويم هجري به شاهنشاهي، فساد مالي، سركوب سياسي، شكنجه و آزار مخالفان سياسي، تجمل، حمايت از طبقات اقتصادي و سياسي خاص در مقابل طبقات سنتي، تبليغ شعار و ادعاهاي گزاف و غيرقابل دسترسي كه هيچ سودي جز افزايش انتظارات در پي نداشت و نظاميگري، همگي نتيجه استقلال رژيم از جامعه و احساس قدرت مطلق ناشي از درآمدهاي هنگفت نفتي بود. بدين دليل، ديگر خود را مانند قبل، ملزم به مراعات هيچ قشري نميدانست.
به طور كلي، براي دولت تحصيلدار ويژگيهاي ذيل را شمردهاند:
1 ) از آنجا كه تمام اقتصادها داراي بعضي اجزا يا مشخصههاي رانتي هستند، دولت تحصيلدار بايد دولتي تعريف شود كه رانت در آن سلطه دارد.
(2 دولت تحصيلدار، دولتي است كه متكي به رانتهاي خارجي قابل توجه باشد.
(3در دولت تحصيلدار، تنها تعداد كمي درگير توليد رانت هستند و بنابراين، اكثريت مردم مشغول توزيع يا مصرف آن ميباشند.حكومت در دولت تحصيلدار، دريافت كننده اصلي رانت خارجي ميباشد و نقش اساسي در توزيع آن را ميان جمعيت ايفا ميكند.
(4 در دولتهاي تحصيلدار، درآمدهاي نفتي كه به وسيله حكومتهاي كشورهاي توليد كننده و صادر كننده نفت دريافت ميشود، ارتباط بسيار ناچيزي با فرايندهاي توليدي در اقتصاد داخلي آنها دارد. به عبارت ديگر؛ نهادهاي اقتصاد داخلي (به غير از مواد خام) بسيار ناچيز است.
(5يكي از مهمترين تأثيرات دريافت رانت توسط دولت، تقويت استقلال آن است. در اكثر اقتصادهاي غيرتحصيلدار، دولت درآمدهاي خود را از طريق مالياتبندي برشهروندان، كالاها و خدمات تأمين ميسازد، اما بر عكس، دولت تحصيلدار از اقتصاد داخلي مستقل ميشود و نيازي ندارد كه به مالياتبندي متكي باشد.
6) از آنجا كه درآمدهاي دولت تحصيلدار وابسته به توليد داخلي نيست، تصميمگيرندگان آن ممكن است توجهي به منافع و خواستههاي جامعه مدني نداشته باشند و قادر باشند تا منافع خود را حتي در فرض تعارض با منافع ديگر گروههاي اجتماعي برآورده سازند.
حكومت پهلوي به مثابه دولتي رانتير
به نظر اسكاچپل، دولت پهلوي به مثابه يك دولت رانتير و تحصيلدار با خصوصيات و ويژگيهاي ذيل بود: از سويي، شاه ايران، شخصي مستبد، قدرتمند، داراي ارتشي كاملاً مدرن و نيروي پليسي مخفي و همه جا حاضر بود. از همين رو، فاصلهاي عميق ميان دربار و مردم وجود داشت و نفوذ شاه در ميان اقشارجامعه (به ويژه جامعه روستايي) بسيار پايين بود.
و از سويي، شرايط خاص رانتيري بودن دولت ايران، فاصله مردم و دولت را به طور روزافزوني تشديد ميكرد و هرچه بيشتر از نفوذ شاه ميكاست؛ درآمد اصلي آن در چرخه اقتصاد كشور توزيع نميشد و تنها افراد يا گروههاي خاصي از آن بهرهمند ميشدند. اين خصيصه، بهويژه پس از اواسط دهه 1960 م كه درآمدهاي حاصل از فروش نفت سرسامآور شد، باعث شده بود تا دولت هيچ نيازي به دريافت ماليات از اتباع خود نداشته باشد و شاه نيازي به اتكاء به طبقه اجتماعي خاص و يا توده مردمي نداشته باشد. (ر.ك: ب، ص 193(
حاشيهاي بودن كشاورزي در حكومت پهلوی
در حكومت شاه، درآمدهاي حاصل از فروش نفت، عمدتاً در چرخه صنعت نوين ايران هزينه ميشد و به كمترين ميزان در بخش كشاورزي اختصاص مييافت به گونهاي كه كشاورزي به صورت بخشي حاشيهاي در اقتصاد كشور در آمده بود. اين امر باعث شد تا بسياري از كشاورزان و دهقانان، روستاها را به قصد كار كردن در كارخانههاي صنعتي در شهرها رها كند. در نتيجه در انقلاب ايران، اجتماعات روستايي دهقاني ـ كشاورزي پاية قيام مردمي را تشكيل نميدادند؛ زيرا به علت وضعيت محيطي و اجتماعي ـ سياسي روستاها، دهقانان ايران فاقد قابليتهاي لازم براي قيام و شورش مستقل و خود مختار بودند.
اولويت نوسازي صنعتي و نظامي
به نظر اسكاچپل، در اوايل دهه 1970 م با افزايش قيمت نفت، شاه ناگهان درآمد هنگفتي را براي صرف در نوسازي صنعتي و نظامي در چنته خود يافت. به همراه افزايش نرخ سودهاي تجاري و افزايش حقوق و فرصتهاي جديد براي اشتغال، طبقات شهري ايران شاهد افزايش فاحش تورم وهجوم كارگران خارجي ماهر به كشور بودند. با كاهش تقاضاي جهاني براي نفت ايران در سالهاي 1975 تا 1977 م، بسياري از پروژهها متوقف شد و بسياري از كارگران كارخود را از دست دادند. كليه طبقات شهري تقصير مصائب خود را به گردن حكومت انداخته و شاه كه همواره به عنوان سمبل و نماد هسته حكومتي تلقي ميشد، مورد بيمهري عمومي قرار گرفت. بيمهري به شاه، در حقيقت، بيمهري به كل بدنه حكومت، بهويژه ارتش (نقطه اتكاء اصلي شاه) بود. اين در حالي بود كه افسران ارتش، فاقد همبستگي گروهي براي كنار گذاشتن شاه از طريق يك كودتا و نجات حكومت به بهاي قرباني كردن او بودند.
ارتباط بازار با روحانيت، به مثابه كانون مخالفتهاي شهر
از نظر تاريخي، در ايران، محيط اجتماعي ـ اقتصادي بازار هستة مركزي زندگي شهري را تشكيل ميدهد و همواره پيوند نزديك و محكمي ميان بازاريان و توليدكنندگان كشاوري روستايي وجود داشته است. نظر به گسترش سرمايهداري صنعتي در دولت پهلوي، جابه جايي ناشي از نوسازي پرشتاب، ورود افراد و منابع جديد به همراه اشتغالات و خدمات اجتماعي جديد، شرايط بازار ايران ويژه و خاص شد. از سويي، بازار با بخشهاي مدرن رو به رشد و توسعه در جامعه ايران داراي پيوندها و ارتباطاتي بود، بخشهايي كه به نظر ميرسد در واقع در تضعيف نقش بازار سنتي سهيم باشد. چه، بسياري از دانشجويان دانشگاههاي ايران كه به سوي شغلهاي جديد در بروكراسي يا حرفههاي تخصصي سوق داده ميشدند، خود فرزندان بازاريها بودند و نيز، بسياري از بازاريان ثروتمندتر، در پروژههاي صنعتي ايجاد شده توسط دولت سهيم بودند. اين شرايط، ميتوانست به ائتلافي هرچند نه چندان محكم بازار با رژيم شاه بينجامد، اما تشكيلات منسجم بازار و ارتباط وثيق آن با روحانيت مانع از اين ائتلاف شد.
از سوي ديگر، بازار صرفاً مجموعهاي بيسازمان و متشكل از ميليونها مهاجر روستايي تازه به شهر آمده (كه صرفاً اشتغال و خدمات دولتي براي راضي نگاه داشتن آنها كافي باشد) نبود، بلكه امكانات وقوع انقلاب در قلمرو مستقل و البته تا حدّي از لحاظ اجتماعي منسجم بازار نهفته بود. قلمروي كه با وجود ضربه خوردن در دهه 1970 م همچنان انسجام خود را حفظ نموده بود. كارگران صنعتي مدرن كه دست به اعتصاب ميزدند به كمكهاي اقتصادي بازار وابسته بودند و بازار در ائتلاف شديد با روحانيت بود. گروههاي اسلامي و مراسمات مذهبي به خصوص در ايجاد پيوند ميان تجار، كسبه و كارگران نقش بهسزايي داشتند و قادر بود تا آنها را به منزله يك پيكر اجتماعي ـ سياسي تبلور دهد. حتي طبقات غيرمذهبي مخالف شاه نيز به ائتلاف با رهبران روحاني بازار ـ كه ميتوانستند از طريق شبكههاي اجتماعي و اقتصادي تثبيت شده وجا افتاده حمايت تودهاي را بسيج نمايند ـ وابسته بودند. بازاريها همچنان، ضمن اينكه وجوهات خود را بهطور داوطلبانه پرداخت ميكردند، در مسايل سياسي ـ اجتماعي تابع علما بودند. (ر.ك: ب، ص 197)
تأثير ايدئولوژي شيعه در انقلاب ايران
اسكاچپل معتقد است كه پايگاه مشروعيت و قدرت علما بيش از هرچيز ديگر بر ايدئولوژي خاص شيعه مبتني بوده است. از آنجا كه تشيع به ويژه، يك منبع سمبوليك بارزي بوده كه مقاومت عليه مقتدرين ظالم را توجيه نموده و به رهبران مذهبي در چارچوب رقابت با حكومت، مشروعيت بخشيده است و در اين ميان، بيش از همه، از اسطوره (!) بنيادين شهادت مشتاقانه امام حسين(ع) براي ترسيم راه فراروي خود كمك ميگيرد. بر اساس نظر وي، اسطوره امام حسين (ع) چارچوبي براي برچسب و واكنش عليه شاه مورد استفاده قرار ميگيرد و بدين وسيله، شاه، صريحاً برچسب «يزيد خودكامه» ميخورد. از آن پس، مناسبات تقويم اسلامي و مراسم چهلمي كه براي شهداي انقلاب برپا ميشد، به همراه ديگر فرمهايي كه به علت قدمت، مردم آنها را به خوبي و عميقاً درك ميكردند، باعث كاناليزه نمودن كنشهاي سياسي تودهاي شدند. آنچه براي اسكاچپل مهم و حائز اهميت جلوه ميكند، توان ايدئولوژي اسلام شيعي در متحد كردن همه ايرانيان (حتي در خارج از مرزها) ميباشد، تحليل خود وي از اين توان، چنين است كه اسلام شيعه و رهبري اخلاقي علناً سازش ناپذيرش، توانستند يك كانال ملي بومي براي ابراز اپوزيسيون مشترك عليه شاه از منظر آنها وابسته به خارجيها ايجاد كنند.
به طور خلاصه، اسلام شيعه هم از نقطهنظر سازماني و هم از لحاظ فرهنگي، براي ايجاد انقلاب ايران عليه شاه، نقشي حياتي را به عهده داشت. روحانيون انقلابي كه تابع رهبري انقلاب بودند، عقايد سياسياي را تبليغ كردند كه شاه را زير سؤال برد و سپس، شكبهها، روشهاي اجتماعي واسطورههاي اصلي شيعه به ايجاد هماهنگي در نهضت تودهاي شهري، وخلق اراده اخلاقي در آن براي مقاومت در مقابل اختناق و سركوب مسلحانه، كمك نمودند. همه اينها بدين معني بود كه يك بخش بسيار سنتي از زندگي ايران ـ كه اينك به شكل جديدي موقعيت خود را در يك صحنه اجتماعي سياسي مدرن و مستقل پيدا كرده بودند ـ ارايهكنندة منابع سياسي حياتي براي شكل دادن به يك نهضت انقلابي باچهرهاي بسيار مدرن شدند. (ر.ك: ب، ص 204 ـ 205(
نقش ويژه رهبري در انقلاب ايران
از نظر اسكاچپل، آيتالله خميني با تكبه بر نوعي تلقي خاص از اسلام ـ كه آن را نوعي تماميت فراگير كه كليه جوانب زندگي را در بر ميگرفت، تفسير ميكردند ـ انقلاب ايران را رهبري ميكرد. اسكاچپل راز توفيق امام خميني(ره) را در امر رهبري انقلاب اسلامي ايران، به مقدار منابع سياسي قدرتي ميبيند كه در اختيار وي قرار دارد. براي درك اينكه كدام رهبري سياسي در پروسة تحكيم و قدرت حكومت (يا حداقل در مراحل اوليه پروسه) در يك وضعيت انقلاب اجتماعي برنده خواهد شد، نبايد پرسيد كدام يك از رهبريها بر حسب استانداردهاي غربي و تكنيكي «مدرنتر» ميباشند، بلكه بايد پرسيد كه كدام يك داراي منابع سياسي مناسب در شرايط سياسي مشخص ميباشند و يا اينكه كدام يك ميتوانند سادهتر به چنين منابعي دست يابند؟ اسكاچپل منابع فرهنگي و ايدئولوژيكي را دو منبع مهم موجود براي رهبران روحاني انقلاب ايران برميشمارد. بر اين اساس، وي از سويي، نقش امام خميني به عنوان يك كانون مركزي براي رهبري انقلابي را «پژواكي از انتظار مداوم مردمي براي ظهور دوباره امام دوازدهم» ميداند و از سوي ديگر، بر تفسير سياسي خاص امام خميني از اسلام و نقش رهبري روحانيون ـ كه وي معتقد است اين ايده توسط امام خميني بسط و گسترش يافته است ـ تأكيد ميكند و سپس، اولي را به عنوان مهمترين منبع فرهنگي و دومي را به عنوان مهمترين منبع ايدئولوژيكي كه در اختيار رهبري روحاني انقلاب ايران بوده است، برميشمارد. (ر.ك: ب، ص 209(
وي معتقد است كه اين منابع در اختيار ساير گروههاي رقيب قرار ندارد به همين علت، اين گروهها نميتوانند از توان جذب مردم به اندازه روحانيون برخوردار باشند. ممكن است گروههاي ليبرال و احزاب چپگرا از حمايت در دانشگاهها، در ميان اقشار مياني جامعه، و بخشهاي سازماندهي شده در ميان نيروي كار صنعتي برخوردار باشند، ولي روحانيون داراي كانالهاي دسترسي غيرقابل رقابت به اكثريت اقشار فقيرتر ايران (كسبه خردهپا، پيشهوران، كارگران، بيكاران و مردم روستايي) از طريق مساجد، دادگاههاي اسلامي محلي، و نهادهاي محلي غيررسمي براي تعليمات مردمي و امور رفاهي، بودند. (ب، ص 211(
ماهيت انقلاب ايران
اسكاچپل ـ كه دغدغه تبيين انقلابهاي اجتماعي و نه صرفاً سياسي را دارد ـ در خصوص ماهيت انقلاب ايران معتقد است كه اگرچه اين انقلاب مانند ديگر انقلابها نميباشد كه به راحتي بتوان ماهيت آن را تشخيص داد، اما به حدّي متكي بر تودهها است و نيز به حدّي دگرگون كننده روابط بنيادي اجتماعي، فرهنگي و اجتماعي ـ اقتصادي ميباشد كه قطعاً بيشتر در چارچوب الگوي سنتي انقلابهاي اجتماعي عظيم تاريخي ميگنجد تا در چارچوب يك انقلاب صرفاً سياسي كه در آن صرفاً نهادهاي حكومتي دست خوش تحول و دگرگوني شده باشند. (ب، ص 186(
از سوي ديگر، اسكاچپل با نگاه به انقلاب اسلامي از زاويه پيامدها و نتايج آن، مدعي ميشود كه انقلاب ايران همچنان در چارچوب نظريه ساختاري وي جاي ميگيرد: گرچه آغاز انقلاب ايران در سالهاي 1977 تا 1979 م، تعميمهايي كه من در كتاب خود به نام «حكومتها و انقلابهاي اجتماعي» ارايه نمودم را زير سؤال ميبرد، ولي مبارزه براي قدرت در ايران انقلابي (پس از انقلاب) ميتواند به نحوي صريح در چارچوب اين نظريه درک گردد.
بر همين اساس، وي معتقد ميشود كه انقلاب ايران را نيز بايد از طريق يك چشمانداز ساختاري مبتني بر بينش تاريخي و كلان مشاهده نمود: چشماندازي كه ضمن اينكه بتواند روابط متقابل بين دولت و طبقات اجتماعي را مورد بررسي قرار دهد، همچنان بتواند ايران را در چارچوب محتواي سياسي ـ اقتصادي متغير و متحول جهاني نيز تحليل كند.
اعتراف به شكست نظريه پيشين وي در تطبيق با انقلاب ايران
اسكاچپل، انقلاب ايران را از وجوه متعددي ناقض نظريه پيشين خود درباره انقلابهاي اجتماعي ميبيند. انقلاب ايران مؤلفههايي را به ميان آورده بود كه در نظريه اسكاچپل اساساً روي آنها بحث نشده بود و بلكه نقش و تأثير آنها در انقلابها انكار شده بود. از اينرو، اسكاچپل ناگزير است تا انقلاب ايران را انقلابي خاص و ويژه و حتي استثناء معرفي كند. برخي از وجوهي كه وي براي ويژه بودن انقلاب ايران به شرح ذيل است:
1ـ انقلابي ساخته شده
اسكاچپل به پيروي از وندل فليپس بارها در كتاب خود تصريح كرده بود كه «انقلابها ميآيند و نه اينكه ساخته شوند». وي بر اين اساس، نقش و تأثير آگاهانه رهبري و ايدئولوژي را در انقلابها مورد انكار قرار داده بود. اين درحالي است كه انقلاب اسلامي ايران به وضوح نشان داد كه رهبري و ايدئولوژي ميتوانند سهمي بزرگ در پيروزي انقلابها داشته باشند. اسکاچ پل می گوید: تا آخر سال 1978 كليه بخشهاي جامعه شهري ايران تحت لواي اسلام شيعه گردآمده بودند و از رهنمودهاي يك روحاني عاليقدر شيعه، آيتالله خميني، در جهت مخالفت سازشناپذير عليه شاه و كليه افرادي كه هم چنان به او وابسته باقي مانده بودند پيروي ميكردند. مجموعهاي فوقالعاده از تظاهرات تودههاي شهري و اعتصابات آنها كه مدام در حال گسترش بود و حرارت انقلابي آنها همواره رو به فزوني داشت و عليرغم سركوب نظامي مرگآفرين، بيكاران، كارگران، پيشهوران، بازرگانان، دانشآموزان، دانشجويان و كارمندان طبقه متوسط ايران را عليه رژيم شاه آرايش ميداد... انقلاب آنها صرفاً نيامد، بلكه به صورت آگاهانه و منطقي ساخته شد. عليالخصوص در مرحله اوليه آن، يعني سرنگون ساختن رژيم سياسي قبلي. بنابراين نبايد هيچ ترديدي درمورد خروج قابل ملاحظه فرآيند وقوع انقلاب ايران از چارچوب علّي آنچه در آغاز انقلابهاي فرانسه، روسيه و چين رخ داده بود، به خود راه داد. ( ب، ص 189 ـ 191 : با تلخيص(
هنگامي يك انقلاب به ميزان قابل توجهي «ساخته ميشود»، كه فرهنگ هدايتگر منازعه عليه قدرت حاكم، به همراه شبكههاي سياسي مناسب براي ارتباطات مردمي، در طول تاريخ در تار و پود حيات اجتماعي آن جامعه يافته شده باشد. فرهنگ و شبكههاي ارتباطي، به طور خود به خود و اتوماتيك، كنشهاي انقلابي تودهاي را ديكته نميكنند، بلكه اگر يك مقطع تاريخي پيش آيد كه در آن يك حكومت آسيبپذير با گروههاي اجتماعي مخالف و داراي همبستگي، خودمختاري و منابع اقتصادي ـ مالي مستقل مواجه گردد، آنگاه آن نوع از سمبلهاي اخلاقي و صور گوناگون ارتباط اجتماعي كه تشيع در ايران ارايه ميكند، ميتواند به سازمان دهي عمدي و هشيارانه يك انقلاب، دامنه و تداوم بخشد. هيچ خط تبليغاتي ابداعي كه در خلال يك بحران اجتماعي، يك شبه در ميان مردم اشاعه يابد، نميتواند چنين كاربردي را به مرحله اجرا درآورد، اما يك جهانبيني و مجموعهاي از عملكردها و كنشهاي اجتماعي كه از ديرباز وجود داشتهاند، ميتوانند به يك نهضت انقلابي عمدي، دامنه و تداوم بخشند. (ب، ص 205 ـ 206(
2ـ انقلابي پيشبينيناپذير و حيرتآور
اسكاچپل تصريح ميكندكه انقلاب ايران هرگز در دستگاه نظريهپردازي غرب قابل پيشبيني نبود، از همين رو، تا حدّ قابل توجهي نظريهپردازان غرب را دچار حيرت و سرگرداني كرد. نكته جالب توجهي كه اسكاچپل مطرح ميكند، سرگرداني و حيراني تحليلگران غربي و عدم تحقق پيشبينيهاي آنها حتي در ادامه و استمرار انقلاب است. وي در خصوص نوع تحليلها و پيشبينيهاي تحليلگران غرب درباره آينده پس از پيروزي انقلاب ايران مينويسد: "بسياري از ناظرين غربي اميدوار بودند كه ليبرالهاي متمايل به غرب، رژيم سياسي جديد را شكل دهند. سپس، در حالي كه ماههاي سال 1979 سپري ميشدند، ليبرالهاي جبهه ملي در كليه زمينهها مغلوب روحانيون و ديگر مردم طرفدار يك جمهوري اسلامي قاطع ميشدند. در همين زمان، ناظرين غربي خود را متوجه روشنفكران تحصيل كرده نمودند كه در چارچوب يك ائتلاف «غير هموار» با حزب جمهوري اسلامي (كه مملو از روحانيون بود) سعي داشتند تا امور حكومتي را اجرا نمايند. فرض بر اين بود كه روحانيان، آيتالله و ديگر ايرانيان مكتب رفته، قرون وسطايي بوده، و داراي توان و كارآيي لازم براي اداره يك نظام سياسي مدون نيستند. به ويژه پس از اينكه عراق به ايران هجومآورد و لازم بود تا كادر رهبري حرفهاي نظامي احيا گشته و جان تازهاي بگيرد، پيشبينيهاي مربوط به سقوط قريبالوقوع حكومت روحانيون، رسانههاي گروهي غربي را اشباع ساختند. از آنجا كه جمهوريخواهان ليبرال ناكام مانده بودند، ممكن بود كه مقامات جديد كه آموزشهاي تكنيكي ديده بودند، بتوانند حكومت روحانيون را براندازند يا حداقل قدرت آن را مهار سازند، اما چنين تحولي انجام نگرفت." (ب، ص 206ـ 208(
3ـ انقلابي ناشي از نوسازي پرشتاب
اسكاچپل در نظريه ساختاري پيشين خود معتقد بود كه انقلابهاي اجتماعي صرفاً ماحصل پروسه نوسازي پرشتاب كه منجر به نارضايتي و يأس عمومي ميشود، نميباشند. اين در حالي است كه وي، خود به شكل متناقضگونهاي به نظريهپردازان «توسعه ناهماهنگ» نزديك ميشود و ادعا ميكند كه انقلاب ايران، معلول روند نوسازي بيش از حدّ سريع و پرشتاب بوده است: "در طول دهه 1960 و با شتابي فزاينده در طول دهه 1970، جامعه ايران شاهد اصلاحات ارضي، مهاجرت گسترده از روستاها به شهرها (به ويژه به تهران) روند صنعتي كردن بسيار سريع و بسط و توسعه ناگهاني نظام آموزش و پرورش مدرن در سطح دبستانها، دبيرستانها و دانشگاهها بود. هنگامي كه انقلاب از راه رسيد، كليه قسمتهاي جامعه ايران نسبت به وضعيت خود ناراضي به نظر ميرسيدند، بنابراين احتمالاً انقلاب مستقيماً ماحصل ناهنجاري و ناآرامي در اجتماع، يأس و از خود بيگانگي اجتماعي عجز و ناتواني فراگير در قبال شتاب و سرعت تغييرات و تحولات بود." (ب، ص 188 ـ 189(
4 ـ انقلابي در برابر ارتشي مجهّز
بر اساس نظريه پيشين ساختاري اسكاچپل، انقلابها اجتماعي در كشورهايي به وجود ميآيد كه ارتش و پليس آنها به علت شكست نظامي در يك جنگ به نهايت ضعف و سستي رسيده باشد و علاوه بر اين، زير فشار قدرتهاي رقيب خارجي نيز قرار داشته باشد، به گونهاي كه قدرت سركوب شورشها را از دست داده باشد. اين در حالي است كه به تعبير اسكاچپل " در يك خروج جدا كننده از نظم و مسير موجود در تاريخ انقلابها، ارتش و پليس شاه، بدون اينكه به علت شكست نظامي در يك جنگ با دشمن خارجي يا فشار از خارج تضعيف شده باشد در طول فرايند انقلابي سالهاي 1977 تا 1979 فاقد نفوذ و تأثير شده بود كه اين امر موجب تضعيف رژيم شاه شد، و يا موجب بروز تضادها و كشمكشهاي متناقض بين رژيم و طبقات با نفوذ گرديد." (ب، ص 189(
اين نوشتار تلاشي است در جهت روشن کردن ابعاد مختلف اين نظريه.
تدا اسکاچ پل جزو نظريه پردازان نسل سوم –بعد از دهه 1970- است كه تئوريپردازان عمده آن پايژ،آيزنشتات،تريم برگر و خود اسكاچپل ميباشند. . اسكاچپل و ديگر همعصران ساختارگراي وي (از جمله پيتر بلاو، رابرت مرتون، ويليام گود، تام باتامور، لوييس كوزر درحقيقت، ادامه دهنده نگرش ساختاري ماركسيستي از نوع جديد آن (نئوماركسيسم) ميباشد با پيدايش ساخت دولت رفاهي و نقش اساسي دخالت دولتي در حفظ ثبات نظام سرمايهداري، برخي ماركسيستهاي غربي در اين مرحله، تأكيد خود را از انقلاب، به ساخت دولت معطوف كردند و به بحث در مورد ساخت و پويايي دولت سرمايهداري پرداختند.
شرايط تاريخي انتشار كتاب اسكاچپل با عنوان دولتها و انقلابهاي اجتماعي، به گونهاي بود كه متفكران، بيشتر متمايل بودند تا به مباحث اجتماعي بپردازند تا مباحث سياسي. از همين روست كه اسكاچپل نيز، تلاش كرده است تا انقلابها را بيشتر به عنوان پديدهاي اجتماعي و نه صرفاً سياسي مورد مطالعه قرار دهد.
چند نکته ابتدايي:
1. اسكاچپل در اين كتاب، به تفاوت ميان انقلاب سياسي و انقلاب اجتماعي قائل شده است. از نظر وي يک انقلاب سياسي با تغيير حکومت بدون تغيير در ساختار اجتماعي همراه است. همچنين منازعات طبقاتي و دهقاني در آن نقشي ندارند. انقلاب هاي سياسي سختار سياسي را تغيير مي دهند ولي ساختار هاي اجتماعي را تغيير نمي دهند و ضرورتاً نيز ناشي از تعارضات طبقاتي نيست. اين روند صنعتي شدن است که مي تواند ساختار اجتماعي را تغيير دهد، بدون آنکه با شورش بزرگ سياسي همراه شود. اما يک انقلاب اجتماعي عبارت است از انتقال اساسي و سريع دولت و ساختار هاي طبقاتي يک جامعه که با اغتشاشات طبقاتي از پايين جامعه مثل دهقانان همراهي مي شود. اين انقلاب ها به دليل دارا بودن دو ويژگي مهم الف) انطباق تغيير ساختار اجتماعي با شورش هاي طبقاتي ب) همزماني تغييرات سياسي و اجتماعي با ساير تغيير و تحولات متمايز هستند. انقلابهاي اجتماعي موفق از ساختارهاي كلان و زمينههاي تاريخي گوناگون با تغييرات و تحولات گوناگون به وجود ميآيند، اين در حالي است كه بيشتر انقلابهاي ناموفق با تغييرات عمده و اساسي در طبقات اجتماعي همراه نيستند. (الف، ص 21-22)
2) از منظر اسکاچ پل انقلابهاي اجتماعي تنها به لحاظ ملي داراي اهميت نيستند، در برخي موارد اين انقلابها باعث رشد الگوها، انديشهها و خواستهاي بزرگ بينالمللي ميشوند، بهويژه اگر اين تحولات در كشورهايي روي دهد كه از نظر جغرافياي سياسي مهم و از نظر وسعت پهناور باشند. نتايج حاصله از انقلاب فرانسه از ژنو تا سنت دومينگ و از ايرلند تا آمريكاي لاتين و هند را دربرگرفت و بر نظريهپردازان انقلاب از بوف تا ماركس و لنين و تا چهرههاي ضد استعماري در قرن بيستم اثر گذاشت. انقلاب روسيه سرمايهداري غرب را مبهوت كرد، و اين باور را در كشورهاي تازه شكل گرفته به وجود آورد كه ميتوان در پناه انقلاب اجتماعي، يك كشور عقبمانده روستايي را به مقام و مرتبه دومين قدرت صنعتي و نظامي جهان رساند.
3) اسكاچپل معتقد است فهم مناسب انقلابهاي اجتماعي، در درجة اول، نيازمند آن است كه تحليلگر به طور غيراختياري به علل و فرآيند آنها بپردازد، اگرچه تمامي تحليلها به نحو اختياري به چگونگي رخدادها و انقلابها ميپردازند. در درجه دوم، انقلابهاي اجتماعي نميتوانند بدون در نظر گرفتن تحولات تاريخي و ساختار بينالمللي تبيين و تفسير شوند. و در درجه سوم، براي تبيين علل و فرآيند انقلابهاي اجتماعي دولتها به عنوان سازمانهاي اداري و لشكري در نظر گرفته ميشوند. (الف، ص 31)
اسكاچپل، دليل انتخاب سه كشور چين، روسيه و فرانسه را براي بررسي تاريخي ـ مقايسهاي خود را وجود موارد مشترك قابل توجه دراين سه انقلاب معرفي ميكند:
از نظر اسكاچپل، در هر سه نظام ياد شده، «حكومتهاي قدرتمند سلطنتي» حاكم بودند يعني حكومتهايي كه به صورت مركزي و با حفظ سلسله مراتب قدرت به ويژه در ارتش و تحت فرمان سلطنت، اداره ميشدند. هيچ كدام از اين حكومتها به طور كامل ديوانسالار نبوده و به عنوان يك دولت ملي مدرن حكومتي پرقدرت و پرطرفدار به شمار نميرفتند. به عبارت ديگر؛ هيچ كدام از سه حكومت مذكور نه تنها قادر به شناسايي و كنترل روابط اقتصادي ـ اجتماعي كشاورزي خود در داخل نبودند، بلكه خود را به طريقيبا تغييرات و تحولات هماهنگ كرده و در اين محدوده گام برميداشتند. حكومتهاي سلطنتي بوربونها در فرانسه، رمانفها در شوروي و منچوها در چين، تا حدّ بسيار زيادي «متكي بر اقتصاد كشاورزي» بودند. در همه اين نظامها به طور طبيعي اكثر طبقات ثروتمند از زمينداران و قشرهاي بالاي جامعه بودند. اقتصاد بازار در هر سه نظام رونق فراوان داشت و سر و سامان دادن به اقتصاد به طور عمده بر عهدة كارگران و شهرنشينان بود. درگيريهاي بنيادي هر سه نظام ناشي از درگيري طبقات تجاري و صنعتي طبقات زميندار اشرافي نبود، بلكه بيشتر ميان دو گروه عمده توليد كننده و گروه حاكم و همچنين ميان زمينداران بزرگ ودستگاه سلطنت بود. به هر دليل، طبقه زمينداران تا سالها قبل از بروز انقلاب در اين كشورها به صورت آگاهانه خود را با ارتش و حكومت مركزي درگير نميكردند. طبقه حاكم به طور طبيعي و با اتكاء به عوامل داخلي نميتوانست در مقابل طغيانهاي طبقه زيردست از خود دفاع كند؛ زيرا تمامي طبقات اجتماعي عليرغم تفاوتهاي آشكار موجود ميان آنها، دستگاه حكومت را حافظ و نگهدارنده جامعه خود ميدانستند و مهمتر اينكه طبقات حاكم و قدرتمند به جمعآوري ثروت در بخش خصوصي و از طريق بخش حكومتي عادت كرده بودند. (الف، ص64 ـ 66(
وجه مشترك نظريات گوناگون در زمينه انقلاب از منظر اسکاچ پل اين است كه اولاً بر اساس آنها، ابتدا تغييرات در نظامهاي اجتماعي باعث پيدايش نارضايتي اجتماعي و بسيج عمومي ميشود و سپس جنبش تودهاي به كمك ايدئولوژي و سازمانهاي وابسته، به صورت آگاهانه، نسبت به سرنگوني رژيم حاكم اقدام ميكند و پس از درگيري و پيروزي، برنامههاي خود را به مرحله اجرا ميگذارد.
ثانياً تمام نظريههاي انقلاب كه بر تغيير در ساختار اجتماعي تأكيد ميكنند معتقدند، فرايند نوسازي باعث ناراحتي، نابساماني و از دست دادن ارزشها ميشود.
اسكاچپل نظريات فوق را مخدوش و قابل نقد ميداند. برخي از مهمترين نقدهاي وي بر اين نظريات به شرح ذيل است:
نقد اول) مطابق نظريههاي فوق، نظم اجتماعي به رضايت يا موافقت اكثريت افراد جامعه وابسته است. بنابراين، شرط لازم و كافي براي به وقوع پيوستن تمام انقلابها عقبنشينيكردن اكثريت افراد جامعه از اين نظم است. اما بسياري از رژيمهاي سياسي جهان، از جمله آفريقاي جنوبي، اصلاً مشروعيت ندارند، اما سالهاي متمادي به حكومت خود ادامه ميدهند. علت اصلي اين است كه اينگونه رژيمها داراي قدرت سركوب بالايي هستند، اين در حالي است كه نظريههاي جامعهشناختي، به طور كلي، به قدرت سركوب توجه كافي نميكنند. در فرايند تحليل، يكباره اين رأي صادر ميشود كه چون اين رژيم وجود دارد و هنوز به زندگي خود ادامه ميدهد پس حتماً مشروعيت دارد.
نقد دوم) اسكاچپل معتقد است كه توجه به عزم يا اراده راسخ جنبش انقلابي ما را درمورد علل و روند انقلاب دچار اشتباه ميكند. جمله معروف او اين است كه «انقلاب را انقلابيون نميسازند، بلكه انقلاب پيش ميرود و اتفاق ميافتد». بنابراين، وي، به جاي اينكه به مشروعيت توجه كند، بر تزلزل حكومت تأكيد ميكند.
نقد سوم) بايد گفت كه نتايج انقلاب را منافع، مقاصد و انگيزههاي انقلابيون تعيين نميكند، البته نه بدين معني كه انقلابيون منافع، انگيزه و مقاصد نداشته باشند. درواقع، نظر اسكاچپل اين است كه شرايط انقلابي، گروههاي مختلف را رو در روي هم قرار ميدهد و باعث كشمكش ميشود و اين كشمكشها شرايط ساختاري داخلي وشرايط خارجي را شكل ميدهند و نتايج انقلاب را هيچ گروهي يا شخصيكنترل نميكند بلكه، تعامل فرايندهاي مختلف و كشمكشهاي مختلف يك نتيجه و راهي را پيش ميآورد.
نقد چهارم) اين تئوريها عموماً كلي و عام هستند، اين در حالي است كه انقلابها معمولاً از پايين به بالا به وقوع ميپيوندد، فلذا اين تحولات از نظر تاريخي بسيار نادر و انگشت شمار هستند. هر كدام از اين انقلابها از نظر ساختار اجتماعي و شرايط بينالمللي داراي ويژگيهاي خاص خود هستند.
بستر شكلگيري انقلابهاي اجتماعي
به نظر اسكاچپل، انقلابهاي اجتماعي تنها در جوامع كشاورزي نسبتاً ثروتمند و داراي روابط سنتي كه در گذشته تحت سلطه كشورهاي استعمارگر نبودهاند و نيز به لحاظ حكومتي داراي تشكيلات ديوانسالاري متمركز بودهاند، رخ ميدهد. اسكاچپل اين كشورها را اصطلاحاً ديوانسالار ـ كشاورز مينامد. ديوانسالاريهاي كشاورزي به جوامعي اطلاق ميشوند كه اولاً كشاورزي منبع و روش مهم توليد آنها به شمار آيد و از اينرو، اكثريت مردم آنها در مناطق روستايي زندگي ميكنند و زمين وسيلة اصلي امرار معاش آنها ميباشد. ثانياً يك حكومت مركزي همراه با دستگاههاي نسبتاً مشخص اداري و نيز، ارتشي سازمانيافته به عنوان ابزار اصلي سركوب در آنها وجود دارد. خصوصيت اين حكومتها اين است كه نسبت به حكومتهاي ملي مدرن ضعيف هستند. اين حكومتها كه ناگزير از رقابت در ساختار بينالمللي هستند، خواسته يا ناخواسته پا به ميدان رقابتهاي نظامي و تسليحات بينالمللي ميگذارند و به تبع آن با سه بحران اساسي روبرو ميشوند: 1)عدم توانايي و قدرت دولت مركزي براي اداره امور مملكت؛ 2) شورش و طغيان وسيع طبقات پايين جامعه، به ويژه روستاييان و كشاورزان؛ 3) اتحاد و يكپارچگي رهبران گروههاي سياسي مختلف براي پديد آوردن نظامهاي انقلابي. (الف، ص 60(
پيشزمينههاي تحقق انقلابها اجتماعی
• در سطح ساختار داخلي
أ. بحران سياسي دولت: در جوامع ديوانسالار ـ كشاورز، دولتها تحت فشار شرايط بينالمللي، ناگزير به نوسازي مبادرت ميورزند. از آنجا كه افراد رده بالاي اداري، لشكري و كشوري از طبقه فئودال هستند، دولت منابع مالي براي نوسازي را نميتواند از آنها تامين كند. دهقانان نيز تا حد مرگ استثمار ميشوند و تجار نيز گروهي كوچك و فاقد منابع گسترده مالي هستند. در نتيجه دولت دچار بحران ميشود. البته، دغدغه اسكاچپل اين است كه بايد اين بحران دولت را به صورت ساختاري فهميد وگرنه، به عقيده وي، «تمام كساني كه درباره انقلاب مطالبي به رشته تحرير آوردهاند، ميدانند كه انقلابهاي اجتماعي با بحرانهاي سياسي آشكار آغاز ميشود. بر همگان روشن است كه انقلابهاي اجتماعي از طريق درگيري احزاب سياسي و انجمنهاي با نفوذ شكل ميگيرد. هيچ كس نميتواند واقعيت جنبههاي سياسي انقلابهاي اجتماعي را انكار كند». از نظر اسكاچپل، مشكل اين نوع تجزيه و تحليلها اين است كه در آنها «ساختار سياسي و درگيري ناشي از آن، تا حدّ نيروهاي اقتصادي و اجتماعي و درگيريهاي ميان آنها تقليل مييابد و كشورها در اين تحليل، به عنوان محل بروز درگيريهاي اجتماعي و اقتصادي در نظر گرفته ميشوند».
ب. شورش از پايين: اسكاچپل ميگويد عامل تعيين كننده در شورش از پايين، ساخت داخلي روستاست. در برخي مناطق، كه كل روستا به عنوان يك واحد توليدي و خان، مسؤول آن است، اين نوع ساخت، به نوعي استقلال نسبي روستا ميانجامد و در چنين ساختي است كه دهقانان به خوبي در مييابند كه خان، دشمن مشتركشان است و اين وضع، زمينه را براي شكلگيري شورشي دهقاني مساعد ميسازد. اسكاچپل معتقد است كه عوامل بنيادين در تبيين صحيح شورشهاي روستايي عبارتند از: الف) الگوهاي نهادي رابطه دهقانان با يكديگر، با ابزارهايشان و با زمين در روستا؛ ب) الگوي نهادي رابطه دهقانان با مالكين؛ ج) توانايي يا ناتواني دولت در فرونشاندن شورشها.
البته سازمان يافتن طبقه كشاورز و اعتصابات و شورشهاي آنها در مناطق متفاوت ميتواند به شكلهاي متفاوت و در شرايط متفاوتي صورت گيرد. به عنوان مثال؛ هنگامي كه روستاييان در موقعيت كاملاً ضعيفي به سر ميبرند، قادر به شورش نيستند. آنها براي آغاز شورش به نوعي اهرم قدرت (internal (leverage و يا فضاي مناسب مانور(tactical mobility)ـ يعني توانايي سازماندهي شده براي جنگ گروهي عليه ملاكين ـ احتياج دارند. اسكاچپل اظهار ميدارد كه با تكيه بر طبقة متوسط دهقانان يا خرده مالكين نميتوان شورش دهقاني را تبيين كرد. به همين علت، اسكاچپل از سركوب خان به عنوان عامل ديگري در ظهور شورشهاي دهقاني نام ميبرد، بهويژه اگر خان در سركوب دهقانان به نيروي دولت مركزي وابسته باشد، احتمال شكلگيري شورش دهقاني گسترده، زيادتر ميشود. در خصوص شورشها و اعتصابات شهري نيز، اسكاچپل معتقد است كه اگرچه شورشهايي كه در مناطق شهري صورت ميگيرد در انقلابهاي اجتماعي نقش مهمي داشتهاند، ولي در مقايسه با شورشهاي دهقاني از اهميت كمتري برخوردار هستند.
ج. مشاركت نخبگان حاشيهاي: نخبگان به سبب ديدگاه ملي خود ميتوانند جنبشهاي محلي دهقاني را در سطح ملي سازمان دهند و با سقوط رژيم حاكم، از جمله دولتسازان رژيم جديد باشند. اسكاچپل معتقد است شناخت پيشينههاي كلي نخبگان، چندان كمكي به پيشبينيهاي معتبر و منطقي وقوع انقلاب اجتماعي يا نتايج حاصل از آن نميكند. به نظر وي، در تجزيه و تحليل نقش نخبگان در انقلاب اجتماعي، بايد دولت را كانون توجه قرار داد. او به نخبگان به عنوان دولتسازان آينده كه توجه اصلي آنان معطوف به عقلاني كردن، متمركز نمودن و ديواني كردن قدرت دولت است، مينگرد نه صرفاً به عنوان نمايندة يك گروه يا طبقه معين در جامعه كه در جستجوي منافع خود يا طبقه خود هستند. از سوي ديگر، اسكاچپل با بيشتر نظريههاي غيرماركسيستي كه فقدان مشروعيت حاكميت را عاملي مهم در بروز انقلابها اجتماعي ميدانند، مخالفت ميورزد و بلكه تلاش ميكند تا دركنار فقدان مشروعيت حاكميت در نزد توده مردم، نارضايتي نخبگان را نيز مطرح كند. به نظر اسكاچپل، جمع اين سه شرط، خبر از آمدن انقلاب ميدهد. انقلاب ربطي به تصميم آگاهانه افراد يا گروهها ندارد و اين تلاقي تصادفيِ شروط مذكور است كه انقلابها را به دنبال خود ميآورد، انقلابها ساخته نميشوند، انقلابها ميآيند.
در سطح ساختار بينالملل
به نظر اسكاچپل، در تحليل انقلابهاي اجتماعي نميتوان تأثير بهسزاي شرايط بينالمللي بر تكوين، روند و تشديد آنها را ناديده گرفت. اسكاچپل با آنكه اهميت عوامل درونملي را ميپذيرد، اما بر اهميت عوامل فراملي يا بينالمللي بيش از اندازه تأكيد ميكند. براي نيل به اين منظور، بايد در حقيقت، از تنيدگي شرايط داخلي و خارجي (بين المللي) سخن گفت؛ چرا كه «اگر ديدگاه ساختاري را تمركز بر روي روابط، معني كنيم، اين تمركز ميبايست شامل روابط فراملي و روابط ميان گروهها در جوامع معلوم (مفروض) نيز باشد. آغاز و انجام تمام انقلابها در جوامع مدرن، ميبايست در يك ارتباط نزديك با نابرابريهاي بينالمللي ناشي از توسعه اقتصاد سرمايهداري و در مقياس جهاني در قالب دولت ملت ديده شود. به نظر اسكاچپل تكيه صرف بر جوامع مدرن در تحليل انقلابهاي اجتماعي، تحليلگر را تنها به تجربه جوامع اروپايي محصور ميكند چرا كه« همه مفاهيم مربوط به فرايندهاي مدرن، از تجربيات اروپاي غربي برخاستهاند» (ص 37) و انقلابهاي ملي، اقتصادي و تجاري نيز از همانجا نشأت گرفته است.
در هر حال، تغييرات بنيادين و ريشهاي در انقلابهاي اجتماعي را با صرف تكيه بر تبيينهاي ناظر بر تحولات ساختار داخلي و يا صرف تكيه بر نظريات انتزاعي و كلي نوسازی بدون مراجعه و تأمل در ساختار بينالمللي نميتوان تبيين كرد. از اينرو، براي تحليل انقلابهاي اجتماعي، در مرحلة اول بايد به نقش كشورها در ساختار اقتصاد جهاني و بينالمللي آنها و در مرحلة دوم به تغييرات ناشي تأثير ارتباطات ميان كشورها بر انقلابها و تغييرات اجتماعي پرداخت.
به طور مشخص، عقبماندگي نظامي و وابستگيهاي سياسي، از عوامل مهم بروز انقلاب در كشورها است. توسعه نامتعادل اقتصادي نيز كه ريشه در زمينههاي بينالمللي از قبيل شكست در جنگها، حملات و يا درگيري براي حفظ مستعمرات داشته، از عوامل مهم بروز انقلابهاي اجتماعي محسوب ميگردد. روند توسعه اقتصادي كه متأثر از عوامل بيروني است در تضعيف قدرت حاكمه و هموار كردن راه ورود انقلابهاي اجتماعي بيتأثير نيست. تعادل بينالمللي و درگيريهاي نظامي، فضاي مناسبي را براي پيروزي انقلابهاي اجتماعي فراهم ميكند. به طور كلي، انقلابهاي اجتماعي نه تنها تحت تأثير سياست بينالمللي، بلكه متأثر از فشار اقتصاد جهاني و نظامهاي تازه تأسيس حكومتي نيز قرار داشتهاند. همواره اين احتمال وجود دارد كه دستاندركاران انقلابهاي مدرن از انقلابيون گذشته تأثيرپذير باشند. به عنوان مثال؛ انقلابيون چين تحت تأثير انقلابيون بلشويك قرار داشته و تا مدتها تابع دستورالعملها و راهنماييهاي آنان بودند. به علاوه، ممكن است اتفاقات و وقايع خاص مانند انقلاب صنعتي يا سازمان مديريت حزب كمونيست در شوروي، در روند انقلابهاي ديگر اثر بگذارد. با توجه به مراتب فوقالذكر فرصتهاي جديد پديد آمده ميتواند در شكل و محتواي انقلابها اجتماعي نوين تأثير فراوان داشته باشد، چرا كه بعضي از اين فرصتها در انقلابهاي گذشته حاصل نميشد. بنابراين از محل تلاقي رژيم قديم و رژيم جديدي كه همسو با روند تحولات بينالمللي در حركت است، اميد به پيدايش انقلاب اجتماعي شكل ميگيرد. بر اين اساس است كه هيچ يك از نظريههاي انقلابي نميتوانند منكر نقش تحولات بينالمللي و تاريخي در روند انقلابهاي اجتماعي باشند. (الف، ص 41 ـ 42(
به طور كلي، اسكاچپل در اين رابطه، توجه به پنج متغير را مورد تأكيد قرار ميدهد: 1) اقتصاد كشاورزي ماقبل سرمايهداري يا در حال تبديل شدن به كشاورزي سرمايهداري؛ 2) امكان بهرهگيري از مازاد سود در نوسازي (دستيابي به مازاد سود متضمن گرفتن منابع و امكانات از مالكين كشاورزي است)؛ 3) ماهيت حكومت و رابطه آن با مالكان زمين (حكومت فراگير بوروكراتيك يا نيمهبوروكراتيك و تحت كنترل مالكان مقتدر)؛4) شارهاي شديد يا خفيف از سوي كشورهاي سرمايهداري؛ 5) پتانسيل انقلابي دهقانان.
اسكاچپل نظريه خود را با تمام جزئيات آن در مورد انقلابهاي چين، فرانسه و روسيه تطبيق ميدهد: در چين، طبقه اشراف حاكم بر مناصب حكومتي تكيه زده، مازاد سود كشاورزي را جذب ميكردند. وقتي در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، حكومت براي مقابله با توسعهطلبي اروپائيان تحت فشار قرار گرفت، مجبور شد مخارج آن را از اشراف تهيه كند. اين تحولات به سقوط سال 1911 انجاميد. اما به دليل كنترل محلي شديد توسط ملاكين، بلافاصله شورشهاي دهقاني صورت نگرفت و اين شورشها بعد از مدتي به تحريك حزب كمونيست آغاز شد.
در فرانسه، مازاد سود دهقانان را طبقه صاحبزمين تصاحب مي كرد. اين طبقه حاكم، تا حدودي به حكومت نيمهبوروكراتيك و مطلقه سلطنتي وابسته بود و نفوذ قابل توجهي در آن داشت. از سوي ديگر؛ به دليل مقاصد امپرياليستي و رقابتهاي اقتصادي، حكومت به دفاع از آمريكاييها در جنگ با انگليس پرداخت. سيستم كشاورزي سنتي قادر به سوددهي مازاد براي تأمين مخارج جنگ و توسعه نبود. حكومت به امتيازات طبقات مرفه چشم دوخت و اين امر حمايت آنها را از دولت دريغ كرد و بحران سياسي ـ نظامي پديد آمد. در نتيجه كشاورزان كه پتانسيل قوي انقلابي داشتند، شوريدند.
در روسيه، دولت، توان سوددهي مازاد براي تأمين مخارج نوسازي را نداشت و طبقه مالكان و اشراف پس از اصلاحات پطركبير به ضعف گراييده بودند. بنابراين، در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، حكومت كه سعي ميكرد در مقابل فشارهاي اقتصادي و نظامي دولتهاي اروپايي به نوسازي بپردازد، مشكل درگيري با اشراف و ملاكين متمرد داراي قدرت سياسي را نداشت. از سوي ديگر، روند سريع صنعتي كردن از بالا، حمايت دهقانان و مهاجران شهرها را از دولت، دريغ كرد. در نتيجه، جنگ و بحران تشديد شد و به دنبال آن، انقلاب به وقوع پيوست.
اسکاچ پل می گويد حقيقت اين است كه هيچ انقلابي از نظر تاريخي صرفاً از طريق بسيج عمومي شكل نگرفته است. وي در مقاله «حكومت تحصيلدار» خود نيز مي نويسد: وي از ايده كساني كه براي اراده و اختيار انسانها در شكلدهي رخدادهاي تاريخي سهم قايل هستند، تحت عنوان نظريه ذهنيت هدفمند ياد ميكند و معتقد است كه اين ايده از جهات متعددي قابل خدشه ميباشد. [مهمترين ايراد نظريه ذهنيت هدفمند اين است كه گمان صاحبان اين نظريه بر اين است كه] اگر نيازهاي اكثريت برآورده شود نظم اجتماعي باقي ميماند. اين تصور كه اگر تودهها به طور آگاهانه ناراضي باشند، ديگر هيچ رژيمي نميتواند به حيات خود ادامه دهد، مورد قبول [نيست]. به همين علت معتقد ميشود كه پيامد هيچ انقلابي را قبل از تحقق آن نميتوان پيشبيني كرد .در حاليکه از نظر وي، نقش و وظيفه ايدئولوژي عبارت است از: (1 تأسيس و حفظ به همپيوستگی و انسجام كادر رهبري متعهد به آن ايدئولوژي؛ 2) تأمين يك خط مشي يا چهارچوب مناسب براي متحد كردن جماعت متفرق با پيشينههاي خاص (قومي، مذهبي، نژادي و غيره)؛ 3) توجيه اعمال و اهداف رهبري و ابزار دستيابي به اين اهداف از يك سو و اطاعت بيچون و چرا و قبول و تعهد تودهها نسبت به درخواستهاي رهبري.
اسكاچپل مبناي روانشناسانه ايده ذهنيت هدفمند را اينگونه بيان ميدارد كه: البته اين [ايده ذهنيت هدفمند] امري منطقي است، چرا كه تاريخ انقلاب را كساني مينويسند كه آن را به پيروزي ميرسانند و بنابر اين، به نفع آنهاست كه تاريخ انقلابها را به اين طريق بنويسند كه از اول يك برنامهاي بوده كه انقلاب به اينجا برسد.
نظريه دولت تحصيلدار (تحليل اسكاچپل از انقلاب اسلامي ايران)
در حقيقت، طرح نظريه «دولت تحصيلدار» كه اسكاچپل آن را پس از پيروزي انقلاب ايران در سال 1982 در مقالهاي با عنوان «دولت تحصيلدار و اسلام شيعه در انقلاب ايران»، بازگشتي بود از تماميت نظريه پيشين وي درباره انقلابها است. بر اساس اين نظريه، حكومت ايران بر اثر درآمدهاي هنگفت نفتي تبديل به ساختاري غولآسا ميگردد كه با اتكا به درآمدهاي كلان خود، نوع سرمايهگذاريها، نوع و اندازه امتيازدهي به گروهها مانند سرمايهداري نوظهور، مخالفت با سرمايهداري سنتي و نوع متحدين خويش را در داخل و خارج تعيين می کند.
از مفهوم دولت تحصيلدار در نظريه اسكاچپل ميتوان دو برداشت به دست آورد:
نخست اينكه درآمدهاي هنگفت نفتي بهويژه بين سالهاي 1352 ـ 1354 سبب وابستگي تام اقشار جامعه به دولت گرديد. يعني دولت از طريق اعطاي اعتبارات مالي به سرمايهداري، تأمين نيازهاي اقتصادي و رفاهي جامعه مانند آموزش و پرورش رايگان و افزايش يارانهها، اجراي طرحهاي عظيم اقتصادي و اشتغال كارگران در اين بخشها كه مهاجرت گسترده روستائيان به شهرها را نيز در پي داشت، افزايش تعداد كارمندان و حقوق آنان، افزايش تعداد دانشجويان و امكانات رفاهي براي آنان و... تمامي جامعه را به نوعي وابسته به خود نمود. بحران مالي دولت بر اثر كاهش قيمت و درآمدهاي نفتي بهويژه در سال 1356، بدان خاطر كه همه جامعه، وابسته به حكومت شده بودند، تمامي اقشار جامعه را متوجه رژيم نمود.
تفسير ديگراين است كه استقلال دولت از جامعه با افزايش قيمت نفت ميباشد. طبق اين نظريه رژيم شاه بهويژه در دهه 50 به نوعي استقلال مطلق از طبقات رسيده بود كه روند آن از سال 40 شروع شده بود. استقلال دولت از طبقات و جامعه، سبب گرديد كه رژيم به هر كاري كه بخواهد دست بزند، بدون اينكه از كسي يا نيرويي بترسد. رژيم در دهه 40 و 50 به حدّي از ثروت و قدرت نظامي و انتظامي دست يافته بود كه ادعاي تبديل شدن به يكي از قدرتهاي جهاني را مينمود. برگزاري جشنهاي 2500 ساله در مقابل چشمان هزاران انسان گرسنه ايراني، اسلامستيزي، تغيير تقويم هجري به شاهنشاهي، فساد مالي، سركوب سياسي، شكنجه و آزار مخالفان سياسي، تجمل، حمايت از طبقات اقتصادي و سياسي خاص در مقابل طبقات سنتي، تبليغ شعار و ادعاهاي گزاف و غيرقابل دسترسي كه هيچ سودي جز افزايش انتظارات در پي نداشت و نظاميگري، همگي نتيجه استقلال رژيم از جامعه و احساس قدرت مطلق ناشي از درآمدهاي هنگفت نفتي بود. بدين دليل، ديگر خود را مانند قبل، ملزم به مراعات هيچ قشري نميدانست.
به طور كلي، براي دولت تحصيلدار ويژگيهاي ذيل را شمردهاند:
1 ) از آنجا كه تمام اقتصادها داراي بعضي اجزا يا مشخصههاي رانتي هستند، دولت تحصيلدار بايد دولتي تعريف شود كه رانت در آن سلطه دارد.
(2 دولت تحصيلدار، دولتي است كه متكي به رانتهاي خارجي قابل توجه باشد.
(3در دولت تحصيلدار، تنها تعداد كمي درگير توليد رانت هستند و بنابراين، اكثريت مردم مشغول توزيع يا مصرف آن ميباشند.حكومت در دولت تحصيلدار، دريافت كننده اصلي رانت خارجي ميباشد و نقش اساسي در توزيع آن را ميان جمعيت ايفا ميكند.
(4 در دولتهاي تحصيلدار، درآمدهاي نفتي كه به وسيله حكومتهاي كشورهاي توليد كننده و صادر كننده نفت دريافت ميشود، ارتباط بسيار ناچيزي با فرايندهاي توليدي در اقتصاد داخلي آنها دارد. به عبارت ديگر؛ نهادهاي اقتصاد داخلي (به غير از مواد خام) بسيار ناچيز است.
(5يكي از مهمترين تأثيرات دريافت رانت توسط دولت، تقويت استقلال آن است. در اكثر اقتصادهاي غيرتحصيلدار، دولت درآمدهاي خود را از طريق مالياتبندي برشهروندان، كالاها و خدمات تأمين ميسازد، اما بر عكس، دولت تحصيلدار از اقتصاد داخلي مستقل ميشود و نيازي ندارد كه به مالياتبندي متكي باشد.
6) از آنجا كه درآمدهاي دولت تحصيلدار وابسته به توليد داخلي نيست، تصميمگيرندگان آن ممكن است توجهي به منافع و خواستههاي جامعه مدني نداشته باشند و قادر باشند تا منافع خود را حتي در فرض تعارض با منافع ديگر گروههاي اجتماعي برآورده سازند.
حكومت پهلوي به مثابه دولتي رانتير
به نظر اسكاچپل، دولت پهلوي به مثابه يك دولت رانتير و تحصيلدار با خصوصيات و ويژگيهاي ذيل بود: از سويي، شاه ايران، شخصي مستبد، قدرتمند، داراي ارتشي كاملاً مدرن و نيروي پليسي مخفي و همه جا حاضر بود. از همين رو، فاصلهاي عميق ميان دربار و مردم وجود داشت و نفوذ شاه در ميان اقشارجامعه (به ويژه جامعه روستايي) بسيار پايين بود.
و از سويي، شرايط خاص رانتيري بودن دولت ايران، فاصله مردم و دولت را به طور روزافزوني تشديد ميكرد و هرچه بيشتر از نفوذ شاه ميكاست؛ درآمد اصلي آن در چرخه اقتصاد كشور توزيع نميشد و تنها افراد يا گروههاي خاصي از آن بهرهمند ميشدند. اين خصيصه، بهويژه پس از اواسط دهه 1960 م كه درآمدهاي حاصل از فروش نفت سرسامآور شد، باعث شده بود تا دولت هيچ نيازي به دريافت ماليات از اتباع خود نداشته باشد و شاه نيازي به اتكاء به طبقه اجتماعي خاص و يا توده مردمي نداشته باشد. (ر.ك: ب، ص 193(
حاشيهاي بودن كشاورزي در حكومت پهلوی
در حكومت شاه، درآمدهاي حاصل از فروش نفت، عمدتاً در چرخه صنعت نوين ايران هزينه ميشد و به كمترين ميزان در بخش كشاورزي اختصاص مييافت به گونهاي كه كشاورزي به صورت بخشي حاشيهاي در اقتصاد كشور در آمده بود. اين امر باعث شد تا بسياري از كشاورزان و دهقانان، روستاها را به قصد كار كردن در كارخانههاي صنعتي در شهرها رها كند. در نتيجه در انقلاب ايران، اجتماعات روستايي دهقاني ـ كشاورزي پاية قيام مردمي را تشكيل نميدادند؛ زيرا به علت وضعيت محيطي و اجتماعي ـ سياسي روستاها، دهقانان ايران فاقد قابليتهاي لازم براي قيام و شورش مستقل و خود مختار بودند.
اولويت نوسازي صنعتي و نظامي
به نظر اسكاچپل، در اوايل دهه 1970 م با افزايش قيمت نفت، شاه ناگهان درآمد هنگفتي را براي صرف در نوسازي صنعتي و نظامي در چنته خود يافت. به همراه افزايش نرخ سودهاي تجاري و افزايش حقوق و فرصتهاي جديد براي اشتغال، طبقات شهري ايران شاهد افزايش فاحش تورم وهجوم كارگران خارجي ماهر به كشور بودند. با كاهش تقاضاي جهاني براي نفت ايران در سالهاي 1975 تا 1977 م، بسياري از پروژهها متوقف شد و بسياري از كارگران كارخود را از دست دادند. كليه طبقات شهري تقصير مصائب خود را به گردن حكومت انداخته و شاه كه همواره به عنوان سمبل و نماد هسته حكومتي تلقي ميشد، مورد بيمهري عمومي قرار گرفت. بيمهري به شاه، در حقيقت، بيمهري به كل بدنه حكومت، بهويژه ارتش (نقطه اتكاء اصلي شاه) بود. اين در حالي بود كه افسران ارتش، فاقد همبستگي گروهي براي كنار گذاشتن شاه از طريق يك كودتا و نجات حكومت به بهاي قرباني كردن او بودند.
ارتباط بازار با روحانيت، به مثابه كانون مخالفتهاي شهر
از نظر تاريخي، در ايران، محيط اجتماعي ـ اقتصادي بازار هستة مركزي زندگي شهري را تشكيل ميدهد و همواره پيوند نزديك و محكمي ميان بازاريان و توليدكنندگان كشاوري روستايي وجود داشته است. نظر به گسترش سرمايهداري صنعتي در دولت پهلوي، جابه جايي ناشي از نوسازي پرشتاب، ورود افراد و منابع جديد به همراه اشتغالات و خدمات اجتماعي جديد، شرايط بازار ايران ويژه و خاص شد. از سويي، بازار با بخشهاي مدرن رو به رشد و توسعه در جامعه ايران داراي پيوندها و ارتباطاتي بود، بخشهايي كه به نظر ميرسد در واقع در تضعيف نقش بازار سنتي سهيم باشد. چه، بسياري از دانشجويان دانشگاههاي ايران كه به سوي شغلهاي جديد در بروكراسي يا حرفههاي تخصصي سوق داده ميشدند، خود فرزندان بازاريها بودند و نيز، بسياري از بازاريان ثروتمندتر، در پروژههاي صنعتي ايجاد شده توسط دولت سهيم بودند. اين شرايط، ميتوانست به ائتلافي هرچند نه چندان محكم بازار با رژيم شاه بينجامد، اما تشكيلات منسجم بازار و ارتباط وثيق آن با روحانيت مانع از اين ائتلاف شد.
از سوي ديگر، بازار صرفاً مجموعهاي بيسازمان و متشكل از ميليونها مهاجر روستايي تازه به شهر آمده (كه صرفاً اشتغال و خدمات دولتي براي راضي نگاه داشتن آنها كافي باشد) نبود، بلكه امكانات وقوع انقلاب در قلمرو مستقل و البته تا حدّي از لحاظ اجتماعي منسجم بازار نهفته بود. قلمروي كه با وجود ضربه خوردن در دهه 1970 م همچنان انسجام خود را حفظ نموده بود. كارگران صنعتي مدرن كه دست به اعتصاب ميزدند به كمكهاي اقتصادي بازار وابسته بودند و بازار در ائتلاف شديد با روحانيت بود. گروههاي اسلامي و مراسمات مذهبي به خصوص در ايجاد پيوند ميان تجار، كسبه و كارگران نقش بهسزايي داشتند و قادر بود تا آنها را به منزله يك پيكر اجتماعي ـ سياسي تبلور دهد. حتي طبقات غيرمذهبي مخالف شاه نيز به ائتلاف با رهبران روحاني بازار ـ كه ميتوانستند از طريق شبكههاي اجتماعي و اقتصادي تثبيت شده وجا افتاده حمايت تودهاي را بسيج نمايند ـ وابسته بودند. بازاريها همچنان، ضمن اينكه وجوهات خود را بهطور داوطلبانه پرداخت ميكردند، در مسايل سياسي ـ اجتماعي تابع علما بودند. (ر.ك: ب، ص 197)
تأثير ايدئولوژي شيعه در انقلاب ايران
اسكاچپل معتقد است كه پايگاه مشروعيت و قدرت علما بيش از هرچيز ديگر بر ايدئولوژي خاص شيعه مبتني بوده است. از آنجا كه تشيع به ويژه، يك منبع سمبوليك بارزي بوده كه مقاومت عليه مقتدرين ظالم را توجيه نموده و به رهبران مذهبي در چارچوب رقابت با حكومت، مشروعيت بخشيده است و در اين ميان، بيش از همه، از اسطوره (!) بنيادين شهادت مشتاقانه امام حسين(ع) براي ترسيم راه فراروي خود كمك ميگيرد. بر اساس نظر وي، اسطوره امام حسين (ع) چارچوبي براي برچسب و واكنش عليه شاه مورد استفاده قرار ميگيرد و بدين وسيله، شاه، صريحاً برچسب «يزيد خودكامه» ميخورد. از آن پس، مناسبات تقويم اسلامي و مراسم چهلمي كه براي شهداي انقلاب برپا ميشد، به همراه ديگر فرمهايي كه به علت قدمت، مردم آنها را به خوبي و عميقاً درك ميكردند، باعث كاناليزه نمودن كنشهاي سياسي تودهاي شدند. آنچه براي اسكاچپل مهم و حائز اهميت جلوه ميكند، توان ايدئولوژي اسلام شيعي در متحد كردن همه ايرانيان (حتي در خارج از مرزها) ميباشد، تحليل خود وي از اين توان، چنين است كه اسلام شيعه و رهبري اخلاقي علناً سازش ناپذيرش، توانستند يك كانال ملي بومي براي ابراز اپوزيسيون مشترك عليه شاه از منظر آنها وابسته به خارجيها ايجاد كنند.
به طور خلاصه، اسلام شيعه هم از نقطهنظر سازماني و هم از لحاظ فرهنگي، براي ايجاد انقلاب ايران عليه شاه، نقشي حياتي را به عهده داشت. روحانيون انقلابي كه تابع رهبري انقلاب بودند، عقايد سياسياي را تبليغ كردند كه شاه را زير سؤال برد و سپس، شكبهها، روشهاي اجتماعي واسطورههاي اصلي شيعه به ايجاد هماهنگي در نهضت تودهاي شهري، وخلق اراده اخلاقي در آن براي مقاومت در مقابل اختناق و سركوب مسلحانه، كمك نمودند. همه اينها بدين معني بود كه يك بخش بسيار سنتي از زندگي ايران ـ كه اينك به شكل جديدي موقعيت خود را در يك صحنه اجتماعي سياسي مدرن و مستقل پيدا كرده بودند ـ ارايهكنندة منابع سياسي حياتي براي شكل دادن به يك نهضت انقلابي باچهرهاي بسيار مدرن شدند. (ر.ك: ب، ص 204 ـ 205(
نقش ويژه رهبري در انقلاب ايران
از نظر اسكاچپل، آيتالله خميني با تكبه بر نوعي تلقي خاص از اسلام ـ كه آن را نوعي تماميت فراگير كه كليه جوانب زندگي را در بر ميگرفت، تفسير ميكردند ـ انقلاب ايران را رهبري ميكرد. اسكاچپل راز توفيق امام خميني(ره) را در امر رهبري انقلاب اسلامي ايران، به مقدار منابع سياسي قدرتي ميبيند كه در اختيار وي قرار دارد. براي درك اينكه كدام رهبري سياسي در پروسة تحكيم و قدرت حكومت (يا حداقل در مراحل اوليه پروسه) در يك وضعيت انقلاب اجتماعي برنده خواهد شد، نبايد پرسيد كدام يك از رهبريها بر حسب استانداردهاي غربي و تكنيكي «مدرنتر» ميباشند، بلكه بايد پرسيد كه كدام يك داراي منابع سياسي مناسب در شرايط سياسي مشخص ميباشند و يا اينكه كدام يك ميتوانند سادهتر به چنين منابعي دست يابند؟ اسكاچپل منابع فرهنگي و ايدئولوژيكي را دو منبع مهم موجود براي رهبران روحاني انقلاب ايران برميشمارد. بر اين اساس، وي از سويي، نقش امام خميني به عنوان يك كانون مركزي براي رهبري انقلابي را «پژواكي از انتظار مداوم مردمي براي ظهور دوباره امام دوازدهم» ميداند و از سوي ديگر، بر تفسير سياسي خاص امام خميني از اسلام و نقش رهبري روحانيون ـ كه وي معتقد است اين ايده توسط امام خميني بسط و گسترش يافته است ـ تأكيد ميكند و سپس، اولي را به عنوان مهمترين منبع فرهنگي و دومي را به عنوان مهمترين منبع ايدئولوژيكي كه در اختيار رهبري روحاني انقلاب ايران بوده است، برميشمارد. (ر.ك: ب، ص 209(
وي معتقد است كه اين منابع در اختيار ساير گروههاي رقيب قرار ندارد به همين علت، اين گروهها نميتوانند از توان جذب مردم به اندازه روحانيون برخوردار باشند. ممكن است گروههاي ليبرال و احزاب چپگرا از حمايت در دانشگاهها، در ميان اقشار مياني جامعه، و بخشهاي سازماندهي شده در ميان نيروي كار صنعتي برخوردار باشند، ولي روحانيون داراي كانالهاي دسترسي غيرقابل رقابت به اكثريت اقشار فقيرتر ايران (كسبه خردهپا، پيشهوران، كارگران، بيكاران و مردم روستايي) از طريق مساجد، دادگاههاي اسلامي محلي، و نهادهاي محلي غيررسمي براي تعليمات مردمي و امور رفاهي، بودند. (ب، ص 211(
ماهيت انقلاب ايران
اسكاچپل ـ كه دغدغه تبيين انقلابهاي اجتماعي و نه صرفاً سياسي را دارد ـ در خصوص ماهيت انقلاب ايران معتقد است كه اگرچه اين انقلاب مانند ديگر انقلابها نميباشد كه به راحتي بتوان ماهيت آن را تشخيص داد، اما به حدّي متكي بر تودهها است و نيز به حدّي دگرگون كننده روابط بنيادي اجتماعي، فرهنگي و اجتماعي ـ اقتصادي ميباشد كه قطعاً بيشتر در چارچوب الگوي سنتي انقلابهاي اجتماعي عظيم تاريخي ميگنجد تا در چارچوب يك انقلاب صرفاً سياسي كه در آن صرفاً نهادهاي حكومتي دست خوش تحول و دگرگوني شده باشند. (ب، ص 186(
از سوي ديگر، اسكاچپل با نگاه به انقلاب اسلامي از زاويه پيامدها و نتايج آن، مدعي ميشود كه انقلاب ايران همچنان در چارچوب نظريه ساختاري وي جاي ميگيرد: گرچه آغاز انقلاب ايران در سالهاي 1977 تا 1979 م، تعميمهايي كه من در كتاب خود به نام «حكومتها و انقلابهاي اجتماعي» ارايه نمودم را زير سؤال ميبرد، ولي مبارزه براي قدرت در ايران انقلابي (پس از انقلاب) ميتواند به نحوي صريح در چارچوب اين نظريه درک گردد.
بر همين اساس، وي معتقد ميشود كه انقلاب ايران را نيز بايد از طريق يك چشمانداز ساختاري مبتني بر بينش تاريخي و كلان مشاهده نمود: چشماندازي كه ضمن اينكه بتواند روابط متقابل بين دولت و طبقات اجتماعي را مورد بررسي قرار دهد، همچنان بتواند ايران را در چارچوب محتواي سياسي ـ اقتصادي متغير و متحول جهاني نيز تحليل كند.
اعتراف به شكست نظريه پيشين وي در تطبيق با انقلاب ايران
اسكاچپل، انقلاب ايران را از وجوه متعددي ناقض نظريه پيشين خود درباره انقلابهاي اجتماعي ميبيند. انقلاب ايران مؤلفههايي را به ميان آورده بود كه در نظريه اسكاچپل اساساً روي آنها بحث نشده بود و بلكه نقش و تأثير آنها در انقلابها انكار شده بود. از اينرو، اسكاچپل ناگزير است تا انقلاب ايران را انقلابي خاص و ويژه و حتي استثناء معرفي كند. برخي از وجوهي كه وي براي ويژه بودن انقلاب ايران به شرح ذيل است:
1ـ انقلابي ساخته شده
اسكاچپل به پيروي از وندل فليپس بارها در كتاب خود تصريح كرده بود كه «انقلابها ميآيند و نه اينكه ساخته شوند». وي بر اين اساس، نقش و تأثير آگاهانه رهبري و ايدئولوژي را در انقلابها مورد انكار قرار داده بود. اين درحالي است كه انقلاب اسلامي ايران به وضوح نشان داد كه رهبري و ايدئولوژي ميتوانند سهمي بزرگ در پيروزي انقلابها داشته باشند. اسکاچ پل می گوید: تا آخر سال 1978 كليه بخشهاي جامعه شهري ايران تحت لواي اسلام شيعه گردآمده بودند و از رهنمودهاي يك روحاني عاليقدر شيعه، آيتالله خميني، در جهت مخالفت سازشناپذير عليه شاه و كليه افرادي كه هم چنان به او وابسته باقي مانده بودند پيروي ميكردند. مجموعهاي فوقالعاده از تظاهرات تودههاي شهري و اعتصابات آنها كه مدام در حال گسترش بود و حرارت انقلابي آنها همواره رو به فزوني داشت و عليرغم سركوب نظامي مرگآفرين، بيكاران، كارگران، پيشهوران، بازرگانان، دانشآموزان، دانشجويان و كارمندان طبقه متوسط ايران را عليه رژيم شاه آرايش ميداد... انقلاب آنها صرفاً نيامد، بلكه به صورت آگاهانه و منطقي ساخته شد. عليالخصوص در مرحله اوليه آن، يعني سرنگون ساختن رژيم سياسي قبلي. بنابراين نبايد هيچ ترديدي درمورد خروج قابل ملاحظه فرآيند وقوع انقلاب ايران از چارچوب علّي آنچه در آغاز انقلابهاي فرانسه، روسيه و چين رخ داده بود، به خود راه داد. ( ب، ص 189 ـ 191 : با تلخيص(
هنگامي يك انقلاب به ميزان قابل توجهي «ساخته ميشود»، كه فرهنگ هدايتگر منازعه عليه قدرت حاكم، به همراه شبكههاي سياسي مناسب براي ارتباطات مردمي، در طول تاريخ در تار و پود حيات اجتماعي آن جامعه يافته شده باشد. فرهنگ و شبكههاي ارتباطي، به طور خود به خود و اتوماتيك، كنشهاي انقلابي تودهاي را ديكته نميكنند، بلكه اگر يك مقطع تاريخي پيش آيد كه در آن يك حكومت آسيبپذير با گروههاي اجتماعي مخالف و داراي همبستگي، خودمختاري و منابع اقتصادي ـ مالي مستقل مواجه گردد، آنگاه آن نوع از سمبلهاي اخلاقي و صور گوناگون ارتباط اجتماعي كه تشيع در ايران ارايه ميكند، ميتواند به سازمان دهي عمدي و هشيارانه يك انقلاب، دامنه و تداوم بخشد. هيچ خط تبليغاتي ابداعي كه در خلال يك بحران اجتماعي، يك شبه در ميان مردم اشاعه يابد، نميتواند چنين كاربردي را به مرحله اجرا درآورد، اما يك جهانبيني و مجموعهاي از عملكردها و كنشهاي اجتماعي كه از ديرباز وجود داشتهاند، ميتوانند به يك نهضت انقلابي عمدي، دامنه و تداوم بخشند. (ب، ص 205 ـ 206(
2ـ انقلابي پيشبينيناپذير و حيرتآور
اسكاچپل تصريح ميكندكه انقلاب ايران هرگز در دستگاه نظريهپردازي غرب قابل پيشبيني نبود، از همين رو، تا حدّ قابل توجهي نظريهپردازان غرب را دچار حيرت و سرگرداني كرد. نكته جالب توجهي كه اسكاچپل مطرح ميكند، سرگرداني و حيراني تحليلگران غربي و عدم تحقق پيشبينيهاي آنها حتي در ادامه و استمرار انقلاب است. وي در خصوص نوع تحليلها و پيشبينيهاي تحليلگران غرب درباره آينده پس از پيروزي انقلاب ايران مينويسد: "بسياري از ناظرين غربي اميدوار بودند كه ليبرالهاي متمايل به غرب، رژيم سياسي جديد را شكل دهند. سپس، در حالي كه ماههاي سال 1979 سپري ميشدند، ليبرالهاي جبهه ملي در كليه زمينهها مغلوب روحانيون و ديگر مردم طرفدار يك جمهوري اسلامي قاطع ميشدند. در همين زمان، ناظرين غربي خود را متوجه روشنفكران تحصيل كرده نمودند كه در چارچوب يك ائتلاف «غير هموار» با حزب جمهوري اسلامي (كه مملو از روحانيون بود) سعي داشتند تا امور حكومتي را اجرا نمايند. فرض بر اين بود كه روحانيان، آيتالله و ديگر ايرانيان مكتب رفته، قرون وسطايي بوده، و داراي توان و كارآيي لازم براي اداره يك نظام سياسي مدون نيستند. به ويژه پس از اينكه عراق به ايران هجومآورد و لازم بود تا كادر رهبري حرفهاي نظامي احيا گشته و جان تازهاي بگيرد، پيشبينيهاي مربوط به سقوط قريبالوقوع حكومت روحانيون، رسانههاي گروهي غربي را اشباع ساختند. از آنجا كه جمهوريخواهان ليبرال ناكام مانده بودند، ممكن بود كه مقامات جديد كه آموزشهاي تكنيكي ديده بودند، بتوانند حكومت روحانيون را براندازند يا حداقل قدرت آن را مهار سازند، اما چنين تحولي انجام نگرفت." (ب، ص 206ـ 208(
3ـ انقلابي ناشي از نوسازي پرشتاب
اسكاچپل در نظريه ساختاري پيشين خود معتقد بود كه انقلابهاي اجتماعي صرفاً ماحصل پروسه نوسازي پرشتاب كه منجر به نارضايتي و يأس عمومي ميشود، نميباشند. اين در حالي است كه وي، خود به شكل متناقضگونهاي به نظريهپردازان «توسعه ناهماهنگ» نزديك ميشود و ادعا ميكند كه انقلاب ايران، معلول روند نوسازي بيش از حدّ سريع و پرشتاب بوده است: "در طول دهه 1960 و با شتابي فزاينده در طول دهه 1970، جامعه ايران شاهد اصلاحات ارضي، مهاجرت گسترده از روستاها به شهرها (به ويژه به تهران) روند صنعتي كردن بسيار سريع و بسط و توسعه ناگهاني نظام آموزش و پرورش مدرن در سطح دبستانها، دبيرستانها و دانشگاهها بود. هنگامي كه انقلاب از راه رسيد، كليه قسمتهاي جامعه ايران نسبت به وضعيت خود ناراضي به نظر ميرسيدند، بنابراين احتمالاً انقلاب مستقيماً ماحصل ناهنجاري و ناآرامي در اجتماع، يأس و از خود بيگانگي اجتماعي عجز و ناتواني فراگير در قبال شتاب و سرعت تغييرات و تحولات بود." (ب، ص 188 ـ 189(
4 ـ انقلابي در برابر ارتشي مجهّز
بر اساس نظريه پيشين ساختاري اسكاچپل، انقلابها اجتماعي در كشورهايي به وجود ميآيد كه ارتش و پليس آنها به علت شكست نظامي در يك جنگ به نهايت ضعف و سستي رسيده باشد و علاوه بر اين، زير فشار قدرتهاي رقيب خارجي نيز قرار داشته باشد، به گونهاي كه قدرت سركوب شورشها را از دست داده باشد. اين در حالي است كه به تعبير اسكاچپل " در يك خروج جدا كننده از نظم و مسير موجود در تاريخ انقلابها، ارتش و پليس شاه، بدون اينكه به علت شكست نظامي در يك جنگ با دشمن خارجي يا فشار از خارج تضعيف شده باشد در طول فرايند انقلابي سالهاي 1977 تا 1979 فاقد نفوذ و تأثير شده بود كه اين امر موجب تضعيف رژيم شاه شد، و يا موجب بروز تضادها و كشمكشهاي متناقض بين رژيم و طبقات با نفوذ گرديد." (ب، ص 189(
