تبليغاتX
دین و جامعه شناسی

دین و جامعه شناسی

آموزش در ایران

مساله آموزش در ایران

 

 

به نظر من آموزش و پرورش به عنوان یک نهاد یکی از مهمترین وظایف و در عین حال توانایی ها را در انتقال ارزش ها و هنجار های جامعه بر عهده دارد.

به طور کلی می توان دو دسته از وظایف یا کارکرد ها را برای نظام آموزش در نظر گرفت: بیش از هر چیز یا مقدم بر هر نوع آموزشی ، انتقال ارزش ها و هنجار های جامعه امری است که در هر جامعه ای دنبال می شود. این نوع از آموزش از بدو تولد و حتی پیش از آن آغاز می شود. در سال های ابتدایی زندگی والدین و اعضای اصلی خانواده ها و گروه همالان تاثیرات اصلی را بر نوع آموزش افراد می گذارند. اما با توجه به رشد افارد و درگیر شدن هر چه بیشتر افراد در حیطه های مختلف اجتماعی خانواده ها به تنهایی قادر به تامین آموزش های لازم برای این نوع از یادگیری نیستند. هرچند در ایران هنوز هم روابط خانوادگی نسبت به بسیاری از کشور های غربی در سطح بالایی قرار دارد اما لازمه زندگی مدرن کاهش چنین روابطی است. به واسطه تبدیل شدن خانواده های گسترده به خانواده های هسته ای بسیاری از روابط رودررو و اجتماعی خانواده ها کاهش یافته است. خانواده ها در گذشته سطح بیشتری از روابط بین گروه های سنی مختلف را در خانواده ها تجربه می کردند و بنابراین افراد با گونه های مختلف روابط اجتماعی آشنا می شدند و در طی این فرایند ها بسیاری از ارزش های اجتماعی انتقال می یافت. در حال حاضر به واسطه هسته ای شدن خانواده ها و کاهش روابط اجتماعی عمیق میان افراد  مدارس و آموزش های نهاد های ثانویه دیگر می توانند این فرایند ها را تکمیل کنند. در واقع تجمع افارد با وظایف و گروه های سنی مختلف و آموزش های متفاوت شرایطی را فراهم می کند که در ؟آن افراد تجربه عینی تری از روابط اجتماعی را به دست می آورند.  در عین حال بسیاری از متون و آثاری که به نوعی انتقال دهنده ارزش های جامعه هستند نیز در این فرایند ها بیشتر به دست می آید. در عین حال کسب بسیاری  از مهارت های اجتماعی لازمه حضور در جمع هایی است که در مدارس قابل دسترس است-البته در اینجا از انواع آسیب های اجتماعی همراه با این نوع از نظام ها سخنی به یمان نمی آوریم، هرچند در جای خود باید به آن ها نیز پرداخته شود. این بخش از آموزش که بانام جامعه پذیری نیز از آن یاد می شود به افراد کمک می کنند تا اصول و مبانی لازم برای زندگی در جامعه ای خاص را بیاموزند. در واقع این دست از آموزش ها کمک می کند تا افراد بتوانند با جامعه خود تطابق پیدا کنند تا بتوانند در آن زندگی کنند. البته این آموزش ها می تواند افرادی را طیف گسترده ای از تطابق کامل یا متمرد و هنجارشکن ایجاد کند که در جای خودش بحث مهمی را ایجاد می کند. مهم این است که کسی که بخواهد به طور معمول در هر جامعه ای زندگی کند باید بتواند در تطابق با میزان قابل قبولی از ارزش ها و هنجار های اجتماعی باشد.( البته باید توجه داشت که هنجار ها و ارزش های اجتماعی آنقدر ها عم تعیین شده و مشخص نیستند معمولاً گروه ها و اقلیت ها ی متفاوتی وجود دارند که هر کدام دارای ارزش های خاص خود هستند و هیچ جامعه ای وجود ندارد که بتواند مجموعه ای از ارزش های کاملاً مدون که همه افراد جامعه آن را قبول دارند و مورد پذیرش همگان است ارائه کند و این تطابق به طور نسبی مطرح می شود. در عین حال معمولاً در هیج جامعه ای هم نمی توان کسی را یافت که در تطابق کامل با ارزش های جامعه _بویژه با آن دسته از ارزش های و هنجار هایی که به صورت قانون درآمده اند-  باشد، جالب است که اگر کسی با چنین ویژگی هایی یافت شود عملاً نه به عنوان افارد تایید شده که بیشتر به عنوان افرادی غیر معمول و هنجار شکن تفسیر می شوند. بنابراین همواره برای همه افراد دایره ای از کجروی در برخی از هنجار های باقی می ماند که اتفاقاً به هنجار مند تلقی کردن آن ها کمک می کند!!! ) اما دسته ای دیگر از آموزش ها هم وجود دارد که مهارت های لازم برای زندگی در جامعه را در افراد ایجاد می کند. این دو دسته از آموزش ها در بعضی از موارد بسیار به هم نزدیک می شوند و حتی گاهی بر هم منطبق می شوند. مثلا یادگیری زبان هم در ارتباط با یادگیری ارزش ها و هنجار هاست  و هم در عین حال ابزاری برای یادگیری مهرت های لازم برای زندگی در هر جامعه هستند. این نوع از آموزش ها بیشتر به نوعی از آموزش ها اشاره دارند که افراد را برای دستیابی به شغل مناسب در آینده یاری می رساند.

اما مساله اصلی که می خواستم به آن بپردازم بعد از این مقدمه چینی نسبتاً بلند است.

در بسیاری از کشور های غربی که نظام لیبرالی دارند و اصول حاکم بر آن دموکراسی و لیبرالیسم است، در نظام آموزش و پرورش شان ارزش های طبقه متوسط را ارائه می دهند. چون بیشتر مسئولین آموزشی مدرسان و برنامه ریزان اموزشی از همین طبقه بر خواسته اند ارزش های این طبقه بر آموزش  سیطره دارد. (هرچند تبلیغات متنوعی صورت گرفته است که ردپای ارزش های طبقه بالا و مثلا هزمونی دولت را در نظام آموزشی نشان می دهند اما به طور کلی ارزش های مورد توجه ارزش های طبقه متوسط است). اما مساله ما در آموزش چیست؟

به نظر من یکی از بزرگترین مشکلات ما در زمکینه آموزش مشخص نبودن  رویکرد نظام آموزشی ما در قبال بسیاری از دو قطبی هایی است که در گذر از زندگی سنتی به مدرن تجربه می شود. این که در نهایت کدام دسته از ارزش های سنتی باید باقی بمانند یا کدام ارزش های مدرن پذیرفته شوند محل تردید است. در حالیکه هنوز مسئولین حتی در رده های کشوری و حکومتی نتوانسته اند تکلیف و موقعیت خودشان را با این وضعیت روشن کنند این عدم تصمیم گیری به سایر نهادها از جمله آموزش نیز ترس یافته است.  بنابراین آنچه می بینیم ملقمه ای درهم و برهم از ترزش های سنتی و مدرن است که نه تنها با هم تلفیق و ترکیب نشده است که به صورت متعارش در نظام آموزشی ما جریان دارد. از طرف دیگر این امر از ناحیه دیگری نیز تقویت می شود. در کشور های غربی طبقه متوسط شامل ارزش های نسبتا منسجمی می شود. اما درایران طبقه متوسط خودش درگیر مسائل بسیار جدی است. در ایران ما با دو دسته کاملاً متفاوت از ارزش ها  در طبقه متوسط روبهرو هستیم. طبقه متوسط سنتی و طبقه متوسط مدرن. شاید اطلاق سنتی به گروه اول درست نباشد شاید اسلام گرایی واژه بهتری باشد چراکه عملاً هر دو گروه به لحاظ ابزار و تکنولوژی های در دسترس در دنیای مدرنی زندگی می کنند –اگر واژه مدرن را به معنی تکنولوژیکی و ابزاریش معنی کنیم، اما اگر به معنای "مدرنیزم" یعنی تفکر مدرن که با اصول خاصی همراه است در نظر بگیریم همان واژه سنتی نیز مناسب است-. این دو گروه هر دو طبقه متوسط را تشکیل می دهند و از حیث قدرت و تعداد کاملاً  قابل توجه هستند. به طوریکه هیچ گروهی عملاً نمی تواند دیگری را نادیده بگیرد به این معنا که ارزش های یکی در جامعه به طور مطلق غالب باشد. در نتیجه آموزش ایارن با نوعی تکثر و تناقض از درون مواجه است. از یک طرف با ارزش های اسلامی و سنتی روبه رو است و از طرف دیگر با گروهی که خواهان ارزش ها و نگرش های کاملاً مدرن درآموزش هستند و این مساله به پدیده های بی شماری دامن زده است.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 12:14  توسط انسیه افتخاری  | 

آموزش و پرورش در ایران

آموزش و پرورش

چند وقتی است دار راجع به آموز ش و پرورش و مسال درگیر پیرامون آن فکر می کنم. بسیاری از مسائلی که در اموزش و پرورش دخیل اند تاثیرات قابل ملاحظه ای در فرایند های آتی زندگی اجتماعی دارند. اما از آن جایی که این تاثیرات در دراز مدت ایجاد می شوند و مهمتر از آن افراد درگیر در آن -چه دانش آموزان و چه معلمان قدرت چندانی ندارد- این مسائل ناشناخته باقی می مانند. ما تنها زمانی از وجود آن ها با خبر می شویم که تاثیرات جدی و غیر قابل بازگشت آن را مشاهده می کنیم. شاید ورود جدی تر در مسائل این مبحث را روشن تر کند.

 

آموزش در ایران از جهات متعددی مساله مند است:

1) شاید مشهود ترین حالت هنگام ورود به دانشگاه باشد. به طور کلی اصول عملی حاکم بر دانشگاه و مدرسه کاملاً متفاوت است. مدارس و سیستم حاکم بر آن از انتقال عمیق و کامل مفاهیم و ارزش های اجتماعی رسمی و قابل قبول ناتوان است. در نتیجه دانشجویان در دانشگاه با مسائل عمده ای رو به ور می شوند. فضای دانشگاه ها در ایرن به شدت متاثر از نگاه مدرن و غربی در دانش است - لبته واضح است که توانایی های لازم را در راستای کسب و تولید دانش حتی در این سیستم هم نیست. در الیکه نظام آموزش و پرورش در ایران نگرش تک بعدی و انباشتی و مطلق را از دانش ارائه می کد در دانشگاه های ایران بویژه رشته های علوم انسانی بر تکثر و عدم تعین لوم تاکید می کنند -هرچند سایر رشته ها مبتنی بر نوعی علم گرایی شدید است که ویژگی علم پوزیتیویستی است. اما شاید مساله دارترین حالت بنیاد و بنیان سکولاریستی علوم است که در مدارس نهفته و مسکوت گذارده می شود و در دانشگاه در اندیشه و تفکر دانش جویان نمود قابل ملاحظه ای می یابد. لیبرلیسم و سکولاریسم از بنیان های الی تفکر و علم جدید است که همراه با دانش های نوین وارد می شود. به عبارت بهتر بعضی از این اصل از بنیان های شکل گیری علم نوین در دوران روشنگری است. بسیاری از اصول شکل گیری علم جدید درغرب به بنیان هایی باز می گردد که با دیدگاه های دینی و سنتی و بنابراین ارزش های جامعه ایران در تناقض است. "اومانیسم" ، "فردگرایی"، "عقل خودبنیاد"، " سکولاریسم" و ... از ویژگی های مذکور است که با اعتقادات دینی در تضاد است. این تناقض ها با ارائه نوع خاصی از دانش در مدارس بویژه ارائه دستاوردهای علمی و نه شیوه های اندیشه و تفکر و فرایندهای تولید علم ناگفته و نهان باقی می ماند.  در نتیجه دانش آموزان با احساس اطمینان مطلقی به دانش -حتی بیش از آنچه نظریه های تولید دانش در حال اضر مدعی ان هستند- پا به عرصه دانشگاه می گذرند و در آنجا با این تناقض ها رو به رو می شوند و از آنجا که بنیان های  دینی و ارزشی جامعه به خوبی منتقل نشده است، به سادگی در باربراین ارزشها تسلیم می شوند. در واقع به نظر من دو اتفاق روی می دهد اتفاق اول آنی است که در رشته های علوم اجتماعی و اناسنی رخ می دهد- منظورم بویژه آنجاهایی است که ما با بنیا های فلسفی اجتماعی و تاریخی تاریخ علم و اندیشه و به طو کلی مدرنیته رو به رو هستیم، و دیگری اتفاقی که در سایر رشته ها می افتد. در حالت اول این فرایند خودآگانه تر است و در متیجه با تناقض ها و پیجیدگیها ودر نایت با دیداه های رادیکال تری مواجه هستیم. و حالت دوم که به نظر من ناخوداگهانه تر اتفاق می افتد. پنهان بودن بنیان های فلسفی و انسان شناختی و معرفتی علوم از منظر غربی-که دیدکاه مسلط هم هست- در سیستم آموزش و پرورش از یک طرف و تاکید بیش از اندازه بر دستاورد های علمی -که اهمیتی بیش از انچه دارد به آن می بخشد- از طرف دیگر، سبب می شود تا بنیان های سکولاریستی، لیبرالی و اومانیستی علوم مختلف، دستاوردها و اهداف آن به سادگی مورد قبول واقع شوند. در واقع دانشجویان پیش از آنکه به لحاظ سیاسی به گرایش ها یا اندیشه های سیاسیخاصی بیاندیشند یاتصمیم بگیرند، این اندیشه ها را درونی کرده اند. این ماجرا آنقدر بنیادی است که این ریشه ها را حتی در اندیشه آدم هایی که خود را منتسب به این مکاتب نمی دانند هم می توان تشخیص داد. بنابراین به نظر من اتفاقی که می افتد انتقال ارزش های جامعه دینی نیست بلکه برعکس بواسطه شیوه های غلط آموزشی جریان کاملاً معکوسی شکل می گیرد.  

 

 

 این از مساله اول، در پست های بعدی ادامه دیدگاه هایم را مورد شکلات نظام آموزشی بیان می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 15:42  توسط انسیه افتخاری  |