زندگی روزمره در رمان ها زویا پیرزاد
رمان به آن بخشی از زندگی می پردازد که جزو لاینفک زندگی زنان بوده است، اما درباره آن سخنی نرفته است. دنیای مدرن این امکان را فراهم کرد تا زنان هم درباره آنچه تجربه می کنند، بنویسند. رمان واجد خصوصیاتی است که این امکان را فراهم می کند تا همه افراد- بویژه افرادی که از حوزه قدرت خارج هستند- بتوانند روایت شان از زندگی و آنچه تجربه می کنند را بیان کنند. «زنان تجربه فراوانی در زندگی روزمره دارند و رمان ها نیز در باب زندگی روزمره اند. بدیهی است که تجربه زندگی و احساس خود نویسنده سرچشمه گسست ناپذیر خلاقیت اوست».( به نقل از مارگارت دربل، زنان و رمان:78). علاوه بر آن این امر سبب شده است تا رمان ژانری باشد که زنان در آن به موفقیت های بزرگی دست یافته اند. این در حالی است که در سایر حوزه ها و بویژه شاخه های علمی اغلب توانایی زنان کمتر مورد توجه بوده است.
«غربیان کتاب اودیسه هومر را مهمترین کتاب معیار زندگی غربی به شمار می آورند. به گونه ای که حتی آدورنو و هورکهایمر در کتاب دیالکتیک روشنگری ریشه های مسائل مدرن را از تحلیل این اثر استنتاج کرده اند. در این کتاب یولیسیس قهرمانی است که در جستجوی ارزش های برتر (هم چون قهرمانی، شرف، وقار، شجاعت، و درایت) به جنگ و سفر می رود. آنچه در ذهن یولیسیس جایی ندارد، زندگی روزمره است. اما پنه لوپه همسر وفادار او نماد کامل تن سپردن به زندگی روزمره است. او در انتظار یولیسیس به کلیه خواستگاران خود پاسخ رد می دهد و وظایف روزمره اداره خانه را بر عهده می گیرد و در انتظار شوهرش صبح ها تور می بافد و شب ها آن را می شکافد. بافتن و شکافتن تور که روز ها و شب ها به مدت 20 سال ادامه می یابد نماد همان تکرار مکررات و بی حاصل بودن زندگی روزمره است. از میان تمامی فضایل جهان یونانی صرفاً دو فضیلت بردباری و وفاداری به پنه لوپه اعطا می کند، یعنی همان دو فضیلتی که برای انجام کار های تکراری لازم و ضروری است. شرف، شجاعت، وقار جنگجویی و تن به وسوسه سپردن و خلاصی از آن و نام آوری جملگی از آن یولیسیس هستند، یولسیسی که هرگز تن به کار های روزمره نسپرده است».(لاجوردی، 1382: 21-22).
"عصر جدید" چاپلین نمایشگر کار یکنواخت و بی معنای کارگری است که در تمام ساعات کاریش مشغول سفت کردن مهره است. بی معنایی سفت کردن مهره، که برای ساعت های طولانی ادامه می یابد، زندگی و رابطه اش با آدم ها دیگر را نیز دستخوش دگرگونی و تغییر کرده است. یکنواختی که چاپلین به نمایش می گذارد، به نوعی ویژگی دنیای مدرنیست که همه اجزای آن "ماشینی" شده است. این بی معنایی در دنیای مدرن به همه بخش های زندگی –از جمله زندگی روزمره- رسوخ کرده است. به همین جهت است که «اغلب روزمرگی را با خط مونتاژ کارخانه ها قیاس می کنند. چیزی که خط مونتاژ را به عنوان نمونه مثالی مدرنیته روزمره می سازد، خاص بودن محیط کارخانه نیست بلکه شرایط عمومیت یافته آن است؛ "سخت کار کردن"، "یکنواختی" و "تهی شدن زمان". از نقطه نظر [امر] روزمره، صنعتی شدن چیزی محدود به تولید کارخانه ای نیست، بلکه چیزی است که تقریباً در همه جنبه های زندگی [وجود] دائمی دارد»(هایمور،2002: 8). زندگی زنان همواره نمونه مثالی این نوع رخوت و سکون بوده است.
زندگی روزمره ای که در این جا بحث می کنم، با مفهومی که مطالعات فرهنگی و بویژه پسا ساختارگرایان و گرایش های پست مدرنیستی بیان می کنند، متفاوت است. در این نوع نگاه، بویژه نگاه پسا ساختاگرایان، نقش کنشگر فعال (سوژه) از بین می رود. حتی جایی که آن ها از خلاقیت در مصرف صحبت می کنند، بر نقش ناخودآگاهانه افراد در فرایند تصمیم گیری تاکید می کنند- یعنی باز هم به نوعی به ساختار ها به عنوان عامل تعیین کننده تاکید دارد. به نظر من مفهوم زندگی روزمره پیرزاد با ”روزمرگی“ تناسب بیشتری دارد تا مفهومی که گرایش های مطالعات فرهنگی از آن استفاده می کنند. شخصیت های رمان های پیرزاد، کنشگران فعالی هستند که توانایی تاثیر گذاری برسرنوشت خود را دارند. نگاه پیرزاد نگاه نقادانه ای است که می کوشد از طریق آن زندگی زنان را مساله دار کند و درنتیجه راهی برای رسیدن به شرایط مطلوب بیابد و در این راستا بر نقش کنشگران آگاه تکیه می کند.
« در رهیافت های انتقادی زندگی روزمره، زندگی روزمره اصلی ترین قلمرو تولید معنا است. قلمرویی که در آن قابلیت ها و توانایی های فردی و جمعی ساخته می شود. باز شناختن این قابلیت ها و توانهاست که سبب می شود انسان ها هم به شناخت از خود و دیگری وروابط شان، هم به شناخت جامعه و جهان بیرون نایل آیند. با رسیدن به این شناخت است که آن ها قادر می شوند با ایجاد تغییراتی در زندگی فردی و جمعی خود یعنی در جهان اجتماعی ”آنگونه که هست“، به جهان اجتماعی ”آنگونه که باید باشد“ دست یابند». (لاجوردی، 1382: 14). رمان ها یکی از آن دسته ابزارهایی هستند که با آگاهانه کردن فضای زندگی روزمره تلاش دارند تا ویژگی ها و خصوصیات درونی آن را به تصویر کشند تا امکان نقادی تغییر آن فضاها ایجاد شود.
توجه بیش از حد به ساختارهای کلان و نقش آن ها در شکل دهی اندیشه و رفتار آدم ها، سبب شد تا صحنه های خرد عمل اجتماعی هم مورد توجه واقع شوند. هنگامی که بحث از زندگی روزمره پیش کشیده می شود، بیشتر بر تاثیر آن در روند نهایی زندگی مد نظر است. از این منظر آنچه بیش از ساختار های کلان و روند های وسیع تاریخی بر زندگی انسان ها تاثیر می گذارد، شکل های زندگی روزمره است. انسان ها از درون همین زندگی روزمره است که نگاه شان را به جهان و محیط پیرامونشان شکل می دهند. و در نتیجه هر آنچه قرار است مورد تغییر واقع شود باید از مجرای همین زندگی روزانه بگذرد. رمان ها وجه رهایی بخشی دارند، آن ها از طریق خودآگاه کردن تجربه ها و شرایط روزمره تلاش می کنند تا زندگی روزانه را در بخش هایی مساله دار کنند تا امکان تغییر و دگرگونی در آن ها پدید آید.
هر دو رمان پیرزاد به تجربه متفاوت زنان در زندگی روزانه می پردازد. "چراغ ها را من خاموش می کنم" به زندگی روزانه کلاریس در دهه 40 در آبادان می پردازد. این رمان به کسالت ها و روزمرگی های یک زن با رجوع به جزئیات زندگی او مربوط می شود. وقتی درباره یکنواختی های زندگی زنانه صحبت می شود چنان به نظر می رسد که گذر ماه ها و سال ها بر این زندگی تاثیر چندانی ندارد. اما "عادت می کنیم" را می توان از زوایای متفاوتی دید. "عادت می کنیم" روایت برخورد زندگی سه نسل است که زندگیشان با یکدیگر پیوند خورده است. آرزو، مادرش (ماه منیر) و دخترش (آیه) در سه فضای متفاوت زندگی می کنند که هرکدام به نوی درگیر روزمرگی هستند. از طرف دیگر "عادت می کنیم" را می توان به نوعی تلاش برای در هم شکستن این روزمرگی دید.
چراغ ها را من خاموش می کنم :
رمان به زندگی زنی به نام کلاریس می پردازند. کلاریس زنی حدود 40 ساله است و پسر بزرگش (آرمن) حدوداً 15 ساله و دختران دوقلویش( آرمینه و آرسینه) بچه دبستانی هستند. همسرش آرتوش در شرکت نفت کار می کندو با وجود رتبه متوسط به بالایش، به دلیل تفکرات چپ، در یک محله متوسط زندگی می کند.کلاریس نمونه یک زن خانه دار است، کسی که در تمام مدت ازدواجش با از خودگذشتگی، تمام وقت و نیرویش را به خانواده اش اختصاص داده است. خواهر مجردش (آلیس) و مادر وسواسی اش را تحمل کرده است و ... . این زندگی آرام با ورود همسایه ی جدید به خانه رو به رو- جی 4- به هم می ریزد. امیل به همراه مادرش (که از اشراف جلفای اصفهان بوده) و دختر کوچک اش (امیلی) برای مدت کوتاهی زندگی کلاریس را تا تحت تاثیر قرار می دهند و از روزمرگی خارج می کند.
کلاریس زنی خانه دار است. که تمام زندگی اش صرف رسیدگی به امور زندگی، بچه ها، شوهر، مادر و خواهر و بیشتر آدم های دورو برش شده است. کسی که اصرار دارد شب ها، خودش چراغ ها را خاموش کند. کسی که نمونه کاملی از وفاداری و فداکاری است. رکود و یکنواختی کار روزانه و بی توجهی اطرافین –بویژه آرتوش- به آنچه فکر می کند و انجام می دهد، زندگی کلاریس را دچار کسالت کرده است. زندگی روزانه کلاریس در آشپزی، نظافت و شستشو خلاصه می شود و به ندرت چیزی پیش می آید که زندگی اش را از این حالت خارج کند. قصه گفتن های شبانه، آماده کردن غذا و عصرانه برای بچه ها، شستن ظرف ها و لباس ها و ملافه ها، نظافت خانه و... . او می داند بزودی لازم نخواهد بود برای بچه ها قصه بگوید، اما درباره اینکه در این زمان فراغت، چه کاری می تواند انجام دهد هیچ ایده ای ندارد؛« ... وقت می کنم به کارهایی که دوست دارم برسم، ور ایرادگیر ذهنم پرسید "چه کارهایی؟" ... و جواب دادم "نمی دانم" و "دلم گرفت" ». او حتی در مورد این که آیا حق دارد کاری را برای خودش انجام دهد هم شک دارد. این گفتگوی درونی نمونه کاملی از شک درونی کلاریس را نمایان می سازد. او از یک طرف از این که فکر می کند که می تواند کاری را برای "خودش" انجام دهد، تعجب می کند و از طرف دیگر از این که نمی داند در مان فراغتش چه کاری می تواند انجام دهد، دلش می گیرد. تصور قالبی اش از زن به او اجازه نمی دهد، چیزی را برای خودش بخواهد. این تصور قالبی یا نونه آرمانی زنی از خود گذشته را به تصویر می کشد که تمام زندگی اش را صرف رسیدگی به خانواده اش می کند و از حقوق طبیعی و مسلم خودش می گذرد و هیچ کاری خارج از وظایف خانه برایش معنایی ندارد. البته بدیهی است که زندگی این زن آرمانی با ازدواج پیوند خورده است. الیزابت بودن می نویسد: «آنگاه کارن دریافت که از دریچه نگاه مادرش زندگی واقعی زن پس از ازدواج آغاز می شود و دوران دختری چیزی جز تماشاگر آزاد زندگی بودن، نیست. چهار سال آخردختری خودش نسبتاً بی هدف سپری شده بود. راستش این بود نقاشیش را به تازگی از سر بی میلی انجام می داد و به نظر می رسید که آرزو هایش برای پیشرفت را از یاد برده است. خانم میچلیس می گفت خود زندگی هنر بیشتری می خواهد. کارن خوشحال بود که به خط فکری مادرش درباره اهداف زندگی افتاده است».(مایلز،1380: 82 ). چنین نگاهی نمی تواند برای زن به عنوان یک موجود مستقل هویتی فراتر از وظایف درون خانواده اش متصور شود. اتفاقاً این همان نگاهی است که در گفتمان زنانه هم بازتولید می شود. زنان خودشان چنین تصویری از خود ایجاد می کنند،آن را می ستایند و در آن حبس می شوند. کلاریس هم گاهی واجد چنین نگاهی است. هنگامی که به کلیسا می رود، روی لوح قدیمی را چنین می خواند: «مریم عذرا، مریم داغدار ، به زخم های فرزندت سوگندت دادم و فرزندم را باز گرداندی» کلاریس با خود فکر می کند "طفلک زن" . در حالیکه زیر نوشته، چیزی حاکی از این باشد که چه کسی لوح را هدیه داده است، نوشته نشده است. اما نوشته لوح حاوی همان تصویری است که از زن در ذهن وجود دارد. اما در مورد کلاریس نکته مهمی وجود دارد، او نسبت به این نوع نگاه آگاهانه برخورد می کند، در نتیجه این آگاهی است که کلاریس دام در مورد کارهایش دار شک است –هرچند در بیشتر طول رمان خودش نمونه چنین زنی است؛ "از کجا معلوم مادر بچه مریض لوح را هدیه کرده و نه پدر؟". او نسبت به این روزمرگی آگاه است و هر چند نمی تواند در برابر آن قیام کند اما در عین حال نمی تواند در برابر آن تسلیم محض هم باشد. این زندگی سبب شده است تا حتی نتواند به آنچه علاقه دارد انجام دهد، فکر کند، اما سبب نشده است که فراموش کند که باید چیزی در ورای این روزمرگی برای "خودش" وجود داشته باشد. ویتاسکویل این امر را به خوبی در مورد زن در رمان ”دیگر شور و حالی نمانده“ (1931) نشان می دهد. «در دیگر شور و حالی نمانده زن این حقیقت را در می یابد که فرمانبری از شوی و در همه عمر، جز احساس حقارت حاصلی برایش نداشته است: مادراز خود اراده ای نداشت. فرزندانش گمان می بردند فکر او آنقدر کار نمی کند که بتواند با اطمینان خاطر به بیان خواست ها و اندیشه هایش بپردازد. هربرت گاه می گفت: "خدا را شکر مادر از آن زن های زیرک نیست". هر گاه به گذشته اش می نگریست به نظرش می رسیدکه گویی همه رابطه هایش در زندگی به سبب تقاضاهای پیگیر جامعه – که مقرر می دارد زن در چارچوب حدود تعیین شده از سوی مرد و برپایه آن حقوق زندگی کند- تباه شده است. (مایلز، 1380: 118).« من هم از دست ... و مادرم که فقت بلد است ایراد بگیرد و غذا بپزد و گل بکارد و غور بزند، ... خسته شده ام». در هر دو نوشته مشهود است که زنان هم نسبت به این نوع زندگی آگاهی دارند و هم از آن در رنج اند. اما نکته مهمتری هم وجود دارد. این نگاه خفیفانه به زن، که او را خارج از حوزه امور جدی زندگی قرار می دهد، در فرزندان هم وجود دارد. آرمن می گوید: « من هم از دست ... مادرم که فقت بلد است ایراد بگیرد و غذا بپزد و گل بکارد و غور بزند، ... خسته شده ام». این نگاه را آیه هم در رمان "عادت می کنیم" دارد. هرچند آیه در وبلاگش نشان می دهد، نسبت به این نگاه دید انتقادی تری دارد، اما به آرزو دقیقاً از همین منظر می نگرد. زنی که پس از ازدواج با پدرش حق ندارد هویت دیگری داشته باشد.
کلاریس مدام با خودش درگیر است. ور خوشبین و بدبین ذهنش در مورد هر کاری که می خواهد انجام دهد، مشاجره می کنند. ور خوشبین بیشتر او را به سوی علایق و خواسته هایش هدایت می کند، درحالیکه ور بدبین کلاریس را در زندگی روزمره اش حبس می کند و معمولا د برابر هر نوع تغییر یا احساس متفاوتی در زندگی او می ایستد. ور بدبین او را به زندگی یکنواخت خانوادگی و فدا کردن خودش برای آرتوش و بچه ها سوق می دهد. هرچند کلاریس بین دو ور ذهنش گیر کرده است و این گفتگوی درونی به او اجازه می دهد تا موقعیت اش را مساله دار کند و در آن بصورت مطلق غرق نشود، اما تقریباً همیشه همه چیز با پیروزی ور بدبین تمام می شود. تا قبل از ورود امیل به ماجرا، این درگیری کمک می کند تا احساسات و درونیات کلاریس خاموش نشود، اما تا مرز خودآگاهی کامل از شرایط موجود هم پیش نمی رود.جایی که کلاریس بتواند بپرسد «آیا این همه چیز است؟» فریدن می نویسد«هر زن حومه نشینی، با این روزمرگی به تنهایی می جنگد.به همان صورت که رختخواب ها را مرتب می کند، از مغازه خرید می کند، لباس ها را مرتب می کند، با بچه هایش ساندویچ روغن بادام زمینی می خورد،... ، و شب در کنار شوهرش می خوابد، او حتی از این که از خودش سوال خاموشی بپرسد، می ترسد"آیااین همه چیز است؟"»(هایمور، 2002: 11).
کلاریس حتی آنقدر با خودش روراست نیست که بگوید درباره چه چیزی می خواهد با امیل صحبت کند. او حتی در گفتمان درونی اش نیز دست به سانسور می زند و اجازه گذر هر نوع اندیشه ای به ذهنش را نمی دهد. «دو ور ذهنم کشمکش را شروع کردند، ”خیلی احمقی“ ”چرا؟ کجای اینکه دو نفر علاقه های مشترک داشته باشند اشکال دارد؟“ ”هیچ اشکالی ندارد، ولی-“، ”حالاچون یکی زن است و یکی مرد، نباید با هم حرف بزنند؟“». کلاریس هنوز با احساسات خوش رو راست نیست. کلاریس می داند به امیل علاقه پیدا کرده است، کسی که می تواند او را درک کند و حرف ها و افکارش برایش مهم است. او می خواهد این رابطه ادامه پیدا کند ولی نمی خواهد به نتیجه این رابطه بیاندیشد. « چه می خواهد بگوید؟ اگر گفت چه بگویم؟ مادرش گفته بود” تصمیم درستی نیست“ ور مهربان رهنمایی کرد، ”بگو دوست هستیم. دوست های خوب“». کلاریس نمی خواهد در عمل بیش از این جلو برود اما در عین حال از این که امیل با ویولت رابطه داشته باشد، دلخور می شود. کلاریس به احساسش واقف است اما نمی خواهد آگاهانه در مورد آن بیاندیشد. تا قبل از ورود امیل به زندگی کلاریس، او از کسالت زندگی اش آگاه است، اما تلاشی برای شکستن آن نمی کند.
هرچند رابطه کلاریس با امیل است که منجر به خودآگاهی بیشتر او به روزمرکی اش و مغفول ماندن علایقش می شود، اما کلاریس در این رابطه نقش فعالی ندارد. آغازگر رابطه امیل است و اوست که رابطه را به پیش می برد. حتی زمانی که رابطه آن ها جدی تر می شود و امیل از کلاریس می خواهد که با هم صحبت کنند، نظر کلاریس اهمیت جندانی ندارد. امیل است که تصمیم گرفته رابطه اش با کلاریس در حد دو دوست باقی بماند و با ویولت ازدواج کند. کلاریس حنی در واکنش به این نظر امیل هم سکوت می کند. او بین این که حق را به مادر امیل بدهد یا به امیل هم در شک است. و دقیقاً به خاطر همین شک است که در رابطه اش نقش فعالی ندارد.
والریا در رمان "دفترچه ممنوع" موقعیتی شبیه به کلاریس دارد با این تفاوت که والریا کاملاً به شرایطی که در آن قرار گرفته است واقف است. اگر در "چراغ ها را من خاموش می کنم" مشاجره بین دو ور ذهن کلاریس است که وجه آگاهی بخش در زندگی کلاریس را بازی می کند، دفترچه ممنوع همین شرایط را برای والریا مهیا می کند. با این تفاوت که برای والریا این درگیری درونی کلاریس با خودش معنایی ندارد. والریا شخصبت ثابتی دارد، در مورد رابطه با رئیسش دچار تردید کلاریس نیست و بنابراین در رابطه اش نقش فعالی دارد. شک والریا شک در مورد خواسته های خودش نیست. او می داند که در زندگی مورد ظلم واقع شده است، شک او در مورد تصمیم گیری بین انتخاب خواسته های خودش و خواسته های پسرش است. اما کلاریس حتی به لحاظ ذهنی هم این ثبات را ندارد. در نهایت والریا تصمیم می گیرد به خاطر پسرش نه تنها رابطه با رئیسش را قطع کند بلکه حتی کارش را هم رها کند. اما شرایط در زندگی کلاریس به گونه ای دیگر است و همه چیز در نهایت به سمتی پیش می رود که کلاذیس می تواند از این روزمرگی بیرون بیاید. به طور ناگهانی آرتوش متوجه علایق کلاریس می شود و به آن توجه می کند. خواهرش ازدواج می کند و مشکلات آرمن حل می شود. و کلاریس دیگر آن کسالت طول داستان را ندارد «حالم خوب بود و خوابم نمی آمد. چرا؟ چون که همه ظرف ها را شسته بودم و اتاق نشیمن را گردگیری کرده بودم و خانه به قول مادرم عین دسته گل بود؟ یا چون آلیس بالاخره داشت ازدواج می کرد و یوپ برخلاف تصور اولیه من و مادر به نظر مرد خوب و مهربانی می آمد؟ شاید هم به خاطر دیروز که آرتوش زودتر از معمول آمد خانه، با دو گلدان گل نخودی صورتی و سفید. چند لحظه هاج و واج به گلدان ها نگاه کردم، بعد رفتم جلو و بغلم که کرد زدم زیر گریه...». در واقع با این چند جمله انگار تمام گفته های کلاریس مبنی بر این که از یکنواختی زندگی اش خسته شده است، بر باد می رود. همه چیز به عدم درک آرتوش تقلیل می یابد و در نتیجه وقتی آرتوش به کلاریس توجه می کند معنای همه چیز تغییر می کند. کلاریس که از کار های یکنواخت زندگی روزمره خسته شده بود، اینبار از این که ظرف ها را شسته و خانه را گردگیری کرده احساس رضایت می کند.
بعد از رفتن سیمونیان ها است که کلاریس تلاش می کند شرایط زندگی اش را دگرگون کند. او تلاش می کند تا به آرامی از این زندگی خارج شود. برای اولین بار او تلاش می کند تا برخلاف آنچه پدرش به او گوشزد کرده است، رفتار کند. پدرش گفته بود:« کسانی که از تو نظرت را می پرسند به دنبال دانستن عقیده تو نیستند، بلکه می خواهند تایید حرف خودشان را بشنوند». و بنابراین به کلاریس پیشنهاد می کند تا در برابر نظرات دیگران سکوت کند. اما در نهایت کلاریس این سکوت را می شکند. تا قبل از آن عملاً کلاریس وجود خارجی ندارد؛ کلاریس در میان خواسته ها و نظرات دیگران ناپدید شده است. اما پس از آن است که تلاش می کند تا خودش باشد و خواسته هایش نمود داشته باشند. او تلاش می کند تا در جزئیات زندگی، بیشتر به کارهای مورد علاقه اش بپردازد؛«لباس رکابی گلداری را در آوردم که چندبار بیشتر نپوشیده بودم، چون مادرم و آلیس گفته بودند "سروسینه اش زیادی باز است". کلاریس از این تغییر احساس لذت می کند. از طرف دیگر به انجمن دفاع از حقوق زنان که خانم نورالهی آن را هدایت می کند، وارد می شود.در واکنش به نظر خانم نورالهی که می گوید « حتماً فرصت ندارید وگرنه خوشحال می شدم تشریف می آوردید» به جای سکوت، می پرسد برای انجمن چه کاری از دستش بر می آید. در واقع او هم تلاش می کند در حوزه خصوصی زندگی اش تغییراتی را بوجود بیاورد و با عضویت در انجمن در جریان های در حال وقوع پیرامونش درگیر می شود.
کلاریس از جهاتی تلاش می کند تا بر این روزمرگی فائق آید، اما در نهایت به درون زندگی روزمره اش باز می گردد. کلاریس از رابطه اش با امیل احساس رضایت می کند. وقتی سیمونیان ها آن جا را ترک می کنند، کلاریس با خود فکر می کند«حس می کردم که همه ماجرا فیلمی بوده که خیلی وقت پیش دیده ام و حوصله دوباره دیدنش را ندارم». به نظر می رسد کلاریس از ازدست دادن این رابطه متاسف نیست. او از این که به زندگی روزمره خودش بازگشته است، احساس رضایت می کند. دگرگونی که اتفق افتاده است بیشتر مربوط به خود کلاریس می شود تا شکل زندگیش. در واقع ظواهر زندگی کلاریس تغییر چندانی نمی کند. اوهم چنان وظایف روزمره اش را به عهده می گیرد و اینبار اتفاقاً از این که این وظایف را به عهده گرفته است، احساس رضایت می کند. اما در عین حال به نظر می رسد در مورد جدال درونیش به توافق رسیده است. او در نهایت تصمیم گرفته است تا خودش را فراموش نکند و به نیازهای خودش هم پاسخ دهد. او دیگر نمی خواهد فقط خواسته های دیگران را برآورده کند.
عادت می کنیم:
آرزو زن مطلقه اي است كه با دخترش آيه زندگي مي كند و پس از مرگ پدرش مجبور مي شود مسووليت بنگاه ملكي او را به عهده بگيرد. ماه منير مادرش ، زني كه خودش را متعلق به طبقه اعيان و اشراف مي داند، چنان در گير زندگی" اشرافی" اش است كه توجهی به دخترش ندارد. همچنان كه آيه (دخترش) سرگرم جوانيش است. در اين ميان تنها كسي كه به فكر آرزو است، شيرين دوست و همكارش است، و وقتي آقاي زرجو يكي از مشتريان بنگاه وارد داستان مي شود به دوستش پيشنهاد "آسپرين" مي دهد و بین آن ها رابطه اي شكل مي گيرد. ادامه داستان حول درگیری آرزو با مادرش، دخترش و حتی شیرین دوست اش برای توجیه تصمیم اش برای ازدواج با زرجو می گذرد.
"عادت می کنیم" داستان سه نسل (ماه منیر، آرزو و آیه) در کنار یکدیگر است که هرکدام به نوعی درگیر روزمرگی های خودشان هستند. آرزو، شخصیت محوری رمان, از جهات بسیاری با کلاریس متفاوت است. از همان ابتدا مشخص است که آرزو بر خلاف کلاریس قرار نیست که درگیر زندگی روزمره باقی بماند. اولین تلاش آرزو برای مبارزه با روزمرگی با جدا شدن از حمید اتفاق می افتد. آرزو در ازدواجش با حمید به یک ازدواج قالبی تن داده است. او بین حمید و حسام (پسر خاله هایش )، حمید را که می خواهد فرانسه زندگی کند، انتخاب می کند. حمید از آن دسته آدم هایی است که در جمع آدم ها، دائماً از ظلم تاریخی به زن و حقوق زن دم می زند. اما بین آنچه انجام می دهد و آنچه که شعار می دهد، فاصله زیادی وجود دارد. وقتی از ظلم تاریخی به زنان صحبت می کند، تمامی شنوندگان را مجذوب خود می کند. اما از درک آن چه که بیان می کند، در زندگی خودش ناتوان است (یا حداقل درزندگی خودش از این حرف ها خبری نیست). پیرزاد نشان می دهد که آن ظلم تاریخی که از آن دم زده می شود در جای عجیب و غریبی اتفاق نمی افتد، بلکه در این همین روزمرگی های زندگی وجود دارد بازتولید می شود. در وبلاگ آیه می خوانیم که:« مامانم برای خاله شیرین تعریف می کرد که من که به دنیا آمده بودم، بابام شب می رفته یک اتاقه دیگه می خوابیده که از صدای زر زر من بیدار نشه. هر روز صبح هم غر می زده که "تا صبح نخوابیدم"». و در جواب سوال آیه می گوید که«" خب من باید صبح زود پا می شدم می رفتم دانشگاه". گفتم "خب مامان هم باید می رفت دانشگاه تازه باید منو می برد مدرسه". بابام یه نگاهی به من کرد انگار عجیب ترین حرف دنیا رو زدم بعد گفت" اون فرق داشت"». برای حمید حتی شنیدن چنین حرفی تازگی دارد. حمید تا آن زمان حتی نتوانسته است ماجرا از این منظر ببیند. در واقع محور نگاه حمید همواره خودش بوده است. کسی که این توانایی را ندارد که از منظر آدم های دیگر این قضیه را ببیند. و البته بعد از آن که متوجه چنین نگاهی می شود باز هم احساس نمی کند باید به شیوه دیگری عمل می کرد. "اون فرق داشت" واجد این معناست که حوزه عمل مردان و زنان کاملاً جداست و بچه داری به حوزه زنانه مربوط می شود. همان طور که دانشگاه رفتن آرزو هم موضوع "جدی" ای نیست که به راحتی می توان فراموش کرد. این یعنی نه تنها نشان دهنده تفکیک فعالیت های زنانه و مردانه، بلکه ارزش گذاری آن نیز هست. این نوع نگاه مختص حمید نیست. زن و مرد جوان نانوای روبه روی خانه آرزو در فرانسه هم چنین نگاهی دارند. شوهر شب تا صبح بیدار می ماند و نان و شیرینی می پخت و روزها می خوابید، و زن مغازه را می چرخاند. زن به آرزو می گوید:" ... دیشب تا صبح بچه نگذاشت بخوابم". وقتی آرزو پیشنهاد می کند که مرد را بیدار کند تا بتواند کمی استراحت کند، جواب می دهد: "شوهرم طفلک تا صبح نخوابیده وکار کرده ". آرزو جواب می دهد "خب تو هم نخوابیدی، بچه داری کار نیست؟". بچه داری کار نیست. این همان وجه معنایی و نمادین است که با تفکیک زندگی به عرصه خصوصی و عمومی و محصور شدن زنان در خانه،ایجاد شده است. زندگی خصوصی به عرصه فعالیت های غیر رسمی و غیر جدی تبدیل شده است. و وظیفه مراقبت از کودکان به تنهایی به عهده زنان گذارده شده است.
در واقع دو فرایند موازی با هم در حال عمل کردن هستند: از یک طرف زنان به عنوان نیروی کار فراموش شده و به حوزه خصوصی رانده شدند و از طرف دیگر فعالیت های محوله به زنان در عرصه خصوصی به لحاظ معنایی و نمادین خفت بار و غیر جدی تلقی شدند. البته زنان نیز در گسترش چنین مفهمی از زندگی شرکت جستند. سگالن می نویسد: "... در ادوار گذشته، زنان به جای این که درصد برآیند این نقش ها را به مبانی قدرت سازمان یافته تبدیل کنند، غالباً اهمیت نقش هایشان را عمداً دستکم می گرفتند و بر ویژگی های منفی، خفت آور یا محدود کننده آن ها تاکید می نهادند. بررسی دیدگاه ها و ونظرات غالباً نشان می دهد که زنان شاغل این واقعیت را با دفاعیه ای از نفس کار توجیه نمی کنند، بلکه انتقاد از شرایط ماندن در خانه دست می زنند و زنان خانه دار برای توجیه وضعیت خویش به تشریح این نظر می پردازند که با کار در خارج از خانه زن تا چه اندازه، احساس بیگانگی می کند و از تاکید بر اقتدار و اعتبار زن به عنوان همسر و مادر اجتناب می ورزند"(سگالن، 1370: 233)
آرزو با ترک کردن حمید و بازگشت به ایران قدم اول را در جدا شدن از روزمرگی زندگی بر داشته است. شاید حتی بتوان گفت مهمترین قدمی که آرزو بر می دارد ترک حمید و فرانسه است، چراکه از عمیق ترین نوع روزمرگی که همواره زنان درگیر آن بوده اند، فرار می کند. امری که از نظر شیرین با زندگی مشترک در هم تنیده است. زمانی که آرزو تصمیم می گیرد تا با زرجو ازدواج کند مخالفت شیرین دقیقاً از همین منظر است. او يكنواختي و كسالت ناشي از زندگي روزمره را در همه انواع زندگي خانوادگي مي بيند؛« به زن هاي شوهر دار دور و برت نگاه كن يكي را پيدا مي كني راضي و خوشحال؟ يا پول ندارند يا جربزه طلاق گرفتن و تنها زندگي كردن و جواب فك و فامبل و دوست و آشنا را دادن. والا يك ثانيه هم معطل نمي كردند» يا « تازه جا افتادي . مستقل شدي. حالا باز روز از نو روزي از نو ؟ كجا رفتي با كي رفتي و ناهار چي داريم و دكمه بدوز و شلوار اتو كن. حوصله اين چيز ها را داري؟» در نگاه شيرين اين روزمرگي با زندگي خانوادگي پيوند خورده است و هيچ راه گريزي از آن وجود ندارد- هرچند در نهايت خود شيرين هم تن به چنين زندگي مي دهد.
در دومين قدم آرزو مديريت بنگاه معاملات ملكي را بعد از مرگ پدرش به عهده مي گيرد. معامله ملك از آن دسته مشاغلي است كه بيشترين وابستگي را به حوزه كار مردانه دارد. آرزو با انتخاب چنين شغلي – هرچند از سر اجبار – تلاش مي كند – اگرچه نه به صورت آگاهانه- اين نوع نگاه را هم درهم بشكند. نگاهي كه به زن بي شوهر به عنوان زن بي سرپرستي نگاه مي كند كه توان مراقبت از خود يا فرزندانش را ندارد و بويژه از نظر مادي نيازمند است تا تحت قيموميت قرار گيرد. اما آرزو با قبول اين شغل اين تصور را هم درهم مي شكند. رستوران خانوادگي كه مورد علاقه آرزو و زرجو بود هم نمونه چنين حركتي است. مادري كه با كمك فرزندانش آپارتمان را تبديل به يكي رستوران معروف كرده بودند-در حاليكه اطرافيان انتظار داشتند كه آن ها خانه را بفروشند و قرض هايشان را بدهند و در نتيجه آواره شوند!
پدر آرزو جزو معدود كساني است كه حتي قبل از مرگش به اين تفاوت ها اعتقادي ندارد. پدرش قبل از تولد آرزو اسم بنگاه را "صارم و پسر" گذاشته بود. وقتی آرزو به دنیا آمد، گفته بود "فرقش چی؟" و آرزو آرزو مي كند: "فقط کاش بود می دید فرقش هیچ چی".
زندگي آرزو با تلاشش براي بيرون آمدن از اين روزمرگي ها معنا مي يابد. بعضي از آن ها مربوط به تصميمات عمده زندگيش مي شوند و بعضي به خرده كاري هاي زندگي روزمره. وقتي بنا در جواب آرزو كه مي خواهد جاي ديوار را عوض كند مي گويد« عجب گيري افتاديم ها. آخر عمري بايد از دو تا ضعيفه فرمون ببريم»، ديوار را با كلنگ خراب مي كند.
تنها چيزي كه زندگي آرزو را به روزمرگي متصل مي كند، زندگي ماه منير و آیه است. بويژه نگاه ماه منير كه از آرزو مي خواهد تسليم محض خرده فرمايش هايش باشد. در برابر ماه منير، آرزو تن به روزمرگي مي دهد. در مسافرتي كه شيرين و آرزو به تنهايي مي روند تا خستگيشان از اين همه كار رفع شود، وقتي آرزو به طور مرتب با خانه تماس مي گيرد و گزارش سفر را مي دهد، شيرين ياد آوري مي كند:« اگر خيال داري صدمتر به صد متر و دم به دقيقه به مادرت و آيه زنگ بزني و ببيني كه آيه ناهار خورد يا نخورد و مادرت غش كرد يا نكرد و بنگاه كن فيكون شد يا نشد از همين حالا بگو برگرديم». گاهي شيرين به آرزو كمك مي كند تا از اين فضاي روزمره خارج شود. حس مسئولیت پذیری و فداکاری همچنان در آرزو وجود دارد. جالب این است که اگر در رمان "چراغ ها را من خاموش می کنم" کلاریس این فداکاری را نثار خانواده و دوستانش می کند، در اینجا آرزو علاوه بر ماه منیر و آیه ، فداکاری و ایثارش را نثار همکاران و زیرستانش ی کند. هم آرز و هم زرجو این خصیص فداکاری را دارند. ویژگی که طبق قاعده به حوزه زنانه تعلق دارد.
عادت مي كنيم سرشار از زندگي آدم هايي است كه به شيوه هاي متفاوتي درگير روزمرگي هستند. بعضي از آن ها همانند كلاريس درگير اين زندگي اند و بسياري به واسطه زندگي در يك شهر مدرن با روزمرگي متفاوتي درگيرند. مادر تهمينه واجد همان سبك روزمرگي است كه كلاريس تجربه مي كند-هرچند به نظر مي آيد مادر تهمينه خودآگاهي كلاريس را ندارد. پختن شيريني- قطاب و نان نخودچي- نشان روزمرگي مادر تهمينه است. همان طور كه گلدان هاي گل نخودي واجد همين معنا براي كلاريس هستند. شايدخانمي كه براي اجاره خانه به بنگاه آمده است و از خريد جهيزيه دخترش صحبت مي كند:«... براي جهيز دخترم يخچال سايز باي سايز خريدم، تلويزيون صفحه تخت. مايكرووين. همه اش از دبي.» بيش از همه آدم هاي ديگري كه با آن ها برخورد بوجود مي آيد، درگير روزمرگي هاي زندگي است. البته مرجان (دوست آيه) و مادرش هم از جهاتی دیگر، درگير همان خرده كاري هاي زندگي روزمره هستند. براي مرجان و مادرش زندگي در مصرف و خريد خلاصه مي شود. چگونگي برگزاري مراسم عروسي از خود عروسي مهمتر مي شود. براي برگزاري جشن برگزاركننده مراسم استخدام مي كنند:« باغ را چادر مي زنند. آقاي نمي دانم چي چي كلي مجله فرنگي نشان داده با تزئينات جورواجور. براي جشن عروسي از تركيه فشفشه هاي مخصوص آورده كه وقت وارد شدن عروس و داماد هواكنند. ... فقط اين يادم مانده كه قرار شده اتاق عقد مثل كليسا باشد، ...». در دنياي مدرن بواسطه دگرگوني مداوم اشكال زندگي، روزمرگي از آن حالت يكنواختي و ركودي كه كسي مانند كلاريس تجربه مي كند خارج مي شود. آدم ها چنان در تجربه مصرف غرق مي شوند كه حتي آگاهي را كه كلاريس نسبت به زندگيش داشت را نمي توانند به دست بياورند. كلاريس به واسطه كسالت و ركود زندگيش مي تواند به آستانه پرسيدن اين سوال كه "آيا اين همه چيز است؟" برسد. اما درگير شدن در لذت مصرف اين امكان را از آدم ها – بويژه زنان كه مخاطبان اصلي آن هستند- صلب مي كند.
پيرزاد مي خواهد از آرزو شخصيت آگاهي بسازد كه در اين جريان مصرف غرق نشده است، اما به سادگي در دام نوستالژي افتاده است. پيرزاد مي خواهد برای آرزو، شيرين و زرجو نوعي هويت يا سبك براي زندگي پيدا كند. كه البته با نوع انتخاب آپارتمان توسط شيرين و آرزو به اين هدف مي رسد. اما ’كلنگي كوچه رضاييه’ نهايت اين نگاه نوستالژيك به گذشته است. به هر حال آشنايي زرجو آرزو بر سر همين خانه است که آرزو آن را "ساده و بي ادا اصول" مي داند. پیرزاد این یکنواختی را در همه جا می بیند. "آقای گرانیت" که به جای خانه های کلنگی آپارتمان هایی با نمای گرانیت و سرستون های یونانی می سازد و آپارتمان هایی ک همگی ویژگی های یکسانی دارند، " اتاق ها اندازه لانه موش، پذیرایی درندشت با گچبری و آینه کاری"، " کف سرامیک ایتالیا، با زوار برنز، سیستم سرمایش گرمایش کیفیت بالا"، "شومینه مس کاری" ، "فلاورباکس استخر سونا جکوزی"، برای شیرین و آرزو نسخه های یکسان تولید کننده های انبوه و غیر انبوه ساختمان هستند آن ها به دنبا چیز متفاوتی می گردند، اما در این انتخاب با "کلنگی کوچه رضائیه" دچار نوستالژی نسبت به گذشته می شوند.
شيرين با جور كردن اين رابطه، به دنبال آسپيريني براي آرزوست. كسي كه بتواند بار زندگي آرزو را ادكي قابل تحمل تر كند. اما آرزو تصميم مي گيرد با زرجو ازدواج كند. يعني بار ديگر درگير همان چيزي بشود كه از آن فرار كرده است. وجه تمايز پيرزاد با بسياري از نويسندگاني كه شايد بتوان نام فمينيسم را بر آن ها گذاشت اين است كه در نهايت هيچگاه بنيان خانواده را تخريب نمي كند. زندگي بايد جريان داشته باشد. از نظر او آرزو همان قدر كه در زندگي مشترك مي تواند درگير روزمرگي باشد يا نباشد، همان قدر هم در زندگي جداشده اش مي تواند در روزمرگي غرق شده باشد يا نشده باشد.
مهمترین ویژگی زرجو در مقایسه با حمید یا آرتوش این است که به زندگی روزمره توجه می کند. برای کسی مثل آرتوش، دگرگونی های بنیادی برای غییر سرنوشت بشر ضروری است. اما زرجو دقیقاً در دنیای متفاوتی زندگی می کند: " اول ها فکر می کردم، کارهای مهمتری باید بکنم. بعد فکر کردم باید با زنی در مسائل مثلاً خیلی مهم تفاهم داشته باشم، دیر فهمیدم تفاهمی مهمتر از این نیست که مثلاً دیوار ها را چه رنگی کنیم، اسباب خانه را چه جوری بچینیم و تابلو ها را کجا بکوبیم و شام و ناهار چی درست کنیم و سر همه این ها ب هم بخندیم". مرد های موفق پیرزاد آن هایی هستند که یا به زندگی روزمره و جزئیات آن توجه دارند و یا در برابر زنان که در این حوزه عمل می کنند، مطیع اند!!!
در نهايت پيرزاد تكليفش را به طور كامل با زندگي روشن نمي كند. او در بخش هاي زيادي از هر دو رمان چهره اي از زنان ارائه مي كند كه بواسطه درگيري در يكنواختي زندگي دچار ركود و كسالت شده اند. اما در عين حال به وجوهي از اين روزمرگي مشروعيت مي بخشد. مثل "درست كردن شيريني" مادر تهمينه يا "گلدان هاي گل نخودي" كلاريس و در مورد آرزو، ازدواج با زرجو كه در نهايت مي گويد:« به توي تنها عادت كردند به توي با من هم عادت مي كنند». انگار بدون وجوهي از عادت كردن و روزمرگي، زندگي كردن ممكن نيست.
شايد مهمترين حرف پيرزاد در اين جمله آرزو نهفته باشد «شايد بايد به زندگي از دور نگاه كرد. از خيلي جلو فقط لك مي بيني».
منابع:
1. پيرزاد، زويا (1384) ’چراغ ها را من خاموش مي كنم’چاپ بيست و يكم. تهران: نشر مركز.
2. پيرزاد، زويا (1383) ’عادت مي كنيم’چاپ پنجم. تهران :نشر مركز.
3. سگالن، مارتين (1370) ’ جامعه شناسي تاريخي خانواده’مترجم: حميد الياسي. تهران: نشر مركز.
4. مايلز، رزاليد (1380) ’ زنان و رمان’ تهران :مطالعات و تحقيفات زنان
5.Highmore, B. (2002) "Everyday Life and Cultural Theory: An introduction", London & New York: Routledge
