ادامه رابطه دین و جامعه شناسی
ا الان من بیشتر در مورد صورت مساله صحبت کرده ام اما به این سوال جواب های متفاوتی داده شده است. اگر بخواهیم دنیای مدرن را به عنوان محور پاسخگویی در نظر بگیریم آن ها یا دین را تمام شده می دانند یا آن را به کارکرد های اجتماعی و روانی تقلیل می دهند و از این طریق آن را نه به عنوان یک معرفت بلکه بیشتر به عنوان یک کارکرد می شناسند چیزی شبیه به حرفی که دروکیم می زند(یا با تغییراتی در نوع کارکرد، اما کلاً مفهومی شبیه به آن مد نظر است) : دین مایه همبستگی اجتماعی مردم است. ازنظر دورکیم البته این نوع دریافت غلط به این معنا که انسان ها جامعه را به عنوان دین درک می کنند. یعنی ادراکشان از جامعه را به صورت دین تصور می کنند. بنابراین از نظر او دین نه یک واقعیت ماورایی یا قدسی بلکه دست ساز بشر است. اما آن را می پذیرد برای این که برای آن در جامعه کارکرد قائل است. هرچند معتقد است که در دنیای مدرن علم جای دین را می گیرد.
اما غیر از این افراد که دین را به عنوان معرفت حقیقت ماورایی نمی پذیرند افراد دیگری هم وجود دارند که تلاش می کنند تا تعبیر دیگری از دین ارائه کنند. این افراد وجود دین را می پذیرند(به عنوان معیاری برای کمال انسانی یا چیزی شبیه به این مثلاً تجربه ای قدسی) اما در کنار آن وجود مدرنیته و اصول آن را هم می پذیرند و به عبارت بهتر اصول و مبانی مدریته را به عنوان شرط اساسی می پذیرند. و دین را در راستای آن تفسیر می کنند. شاید این تعبیر بهتر باشد که آن ها مدرنیته را می پذیرند و تلاش می کنند تا آن را پیاده کنند ولی از آن جایی که در هر جامعه ای ویژگی های خاصی وجود دارد مجبورند تعبیری جدیدی در مورد چیز هایی که در جامعه به شت پذیرفته شده است ارائه کنند تا بتوانند مقصودشان را اجرا کنند. به عبارت بهتر مثلاً در جامعه ای مثل ایران برای این که بتوانند اصول دنیای مدرن را اجرا کنند ناچارند با دین که یکی از ارکان اصلی جامعه است و در بنیان های جامعه ریشه دارد کنار بیایند در نتیجه تلاش می کنند تا بر اساس مبانی مدرنیته تعبیری از دین را ارائه کنند تا آن را همسوی تفکرات مدرن کنند. و البته آن را نه دقیقاً در این مفهوم بلکه به عنوان حقیقت دین ارائه می کنند. اگر بخواهم روشن تر صحبت کنم باید بگویم مثلاً کسی مثل دکتر سروش اولاً اصول دنیای مدرن را می پذیرد و ثانیاً با استفاده از مبانی تفکر هرمنوتیکی و تاریخی کردن اندیشه(از جمله وحی: مثلاً می گویند که حتی اگر معتقد باشیم که وحی الهی است اما از آن جایی که در هر لحظه دریافت کننده وحی در فضا و زمان و مکان خاصی آن را دریافت می کند در نتیجه این وحی مربوط به تجربه آن فرد خاص در دوره تارخی خودش می شود و بنابراین کاربد چندانی در زمان دیگری ندارد!!!!_توجه داشته باشید که کلیه ویژگی های پیامبری دارد زیر سوال می رود یا نفی می شود) دین را به تجربه دینی هر فرد تقلیل می دهد و از این جا تفسیر بر اساس رای فرد را مطرح می کنند و ... . اما باید توجه داشت که این کار عملاً با کنار گذاشتن دین تفاوت چندانی ندارد چون اگر قرار باشد هر کس بر اساس تفسیر خودش عمل کند چیزی از دین باقی نمی ماند چون هیچ معیاری برای داوری این که چه تعبیری درست است باقی نمی ماند در نتیجه باید پذیرفت که تعبیر هر کسی درست است و در نتیجه هر کس هر تعبیری بدهد درست است و خوب دین که ادعای حقیقت مطلق را دارد و قرار است راهنمای کسی باشد که به تنهایی نمی تواند راه خودش را بیابد آنچنان متکثر می شود که چیزی از آن باقی نمی ماند.
اما در عین حال افراد دیگری هم هستند که در همین فضای مدرن پاسخ ارائه می کنند اما نه بر اساس اصول دنیای مدرن بلکه تلاش می کنند تا اصول دیگری را بنیان کارشان قرار دهند. این افراد مدرنیته را به عنوان یک فرا گفتمان نمی پذیرند و تلاش می کنند تا بدیلی برای آن بیابند. این بحث به این معنا سات که مدرنیته اصول مابعد الطبیعی یا ایدئولوژیکی دارد که تمام اندیشه ها و تفکراتش از آن ناشی می شود. آدم های مختلفی در این حوزه کار می کنند که احتمالاً به مرور در مورد آن ها صحبت می کنیم
